2777
2789
عنوان

سلام میخام براتون رمان بزارم

725 بازدید | 24 پست

قسمت 1

نزدیک میدون ونک بود ای بابا دوباره گشت گذاشته بودن که اعصابش بهم ریخت

دوباره شد شایسته نفیسی دختر کوچیک حاج اقا نفیسی معتمد محل و از تجار معروف بازار فرش فروش ها


پوزخند پلیدانه ای زد و با خودش فکر کرد اگه الان حاج بابا تو این لباس میدیدش حتما سکته هرو میزد


یه مانتو تنگ و کوتاه ابی کاربنی تنش بود با یه شال ابی


خودشو سریع به گوشه ای رسوند و چادرشو از توی کیفش در اورد و سرش کرد و شد همون شایسته ی نفیسی


نگاهش به همون نگاه خشن همیشگی افتاد که با اون لباس نظامی و اخم همیشگی کنار ماشین ون ایستاده بود

بدون توجه به اون چشمایی مشکی که انگار میخواست از روی چهره تا ته ذهن ادمو بخونه گذشت و سوار بی ار تی شد و به طرف تجریش رفت





امروز با بهراد قرار داشت تازه دو هفته بود با هم دوست شده بودن پسر باحالی بود صد البته میتونست پزشو به دوستاش بده

یه بی ام و کروک نوک مدادی زیر پاش بود قیافشم هی بدک نبود


تجریش پیاده شد چادرشو تا کرد و توی کیفش گذاشت رژلبشو تجدید کرد و به سمت هیوا رفت


بهراد روی صندلی نشسته بود و نگاهش میکرد


براش دست تکون داد و به سمت میزش رفت





شایسته: سلام خوبی ؟ ببخشید دیر نکردم که




بهراد دستشو به گرمی فشرد و گفت: نه عزیزم منم تازه رسیدم چی میخوری بگم بیارن ؟




شایسته: اوووووم خوب من که خودت میدونی گلم پیتزای قارچ و گوشت




بهراد به سمت صندوق رفت تا سفارشاشون رو بگه




شایسته سرشو برگردوند و دنبال تانیا و سوگل دوستای دانشکده ش گشت




دیروز یواشکی حرفاشونو شنیده بود و میدونست امروز قراره دو تایی بیان هیوا




اونم از قصد با بهراد اینجا قرار گذاشته بود تا حسابی دماغ این دو تا دختر پر فیس افاده رو بسوزونه




حالش از جفتشون بهم میخورد هر هفته راجبع به دوست پسرای رنگارنگشون حرف میزدن

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

ولی اون یه اصلی برای خودش داشت تا زمانی که با یکی بود با همون میموند تا باهاش بهم بزنه




ناخود اگاه یاد سودابه افتاد که هفته پیش چه بلایی سرش اومده بود




با دوست پسرش توی کافی شاپ نشسته بودن که سامان اون یکی دوستش وارد کافی شاپ میشه و بقیه ماجرا




هنوزم از یاداوری موضوع خندش میگرفت نمیدونست این چه کاریه اینا میکنن اخه انقدر استرس به جون خودشون میخرن




بهراد برگشت و رو به روش نشست در حال صحبت بود که سوگل و تانیا طبق عادت همیشگیشون که همون فوضولی بود به سمتشون اومدن




سوگل:به به سلام شایسته خانم معرفی نمیکنی ؟




شایسته نازی به صداش داد و گفت: سلام بچه ها شما هم اینجایید که ایشون بهراد هستن دوست بنده




بهراد با دخترا خوش بشی کرد و دخترا به سمت میزشون رفتن در حالی که نگاه حسرت بارشون به اون دو تا بود و غر غر زیر لبی که میگفتن: خوش شانس چه هلویی تور کرده




ناهارو با بهراد خورد باید زود برمیگشت خونه امروز خونشون دوره بود مامانش بیچارش میکرد اگه دیر میرسید




حالش از این دوره ها بهم میخورد بیشتر شبیه مجلس مد و لباس بود و بعد هر بار مراسم کلی خواستگار بود که براش پیدا میشد




اسم خودشونو گذاشته بودن مسلمون میشستن قران دور میکردن و بعد پایان مراسم بحث غیبتا داغ میشد




با چهره ی درهم سوار اتوبوس شد که برگرده




با این همه پولو پله حاجی یه ماشین فکستنی براش نمیخرید زیر پای فرهاد و فرزین بهترین و مدل روز ترین ماشینا بود اما اون به جرم دختر بودن و اینکه حاجی اعتقادی به رانندگی خانوم ها نداشت باید همیشه پیاده گز میکرد

دیگه نزدیک خونه بود همیشه حرصش درمیومد خونشون توی یکی از محل های قدیمی تهران بود

یه خونه ی قدیمی با یه باغ بزرگ



ولی شایسته اصلا اون جا رو دوست نداشت به نظرش بی کلاس میومد نمیتونست درک کنه صفا و صمیمیتش کجا بود که دائما مادرش از اون دم میزد



کسی چه میدونست شاید مرد سالاری حاج بابا رو منظورش بود یا شایدم قلدار بازی های بی وقفه ی فرهاد و فرزین



خنده ی کوتاهی کرد و با خودش زمزمه کرد شایدم شکوفه ی چاپلوس



شکوفه خواهر بزرگش بود و صد البته دختر خوب و خانم و سر به زیر خانواده نفیسی



سه سال پیش ازدواج کرده بود و شوهرشم لنگه ی خودش



پوزخندی زد و یاد اقای شاکری دامادشون افتاد یکی مثل باباش از همون خشک مقدسا



هر وقت که شایسته رو میدید سرشو پایین مینداخت و غلیظ تر ذکر میگفت



شایسته هم همیشه با خودش زمزمه میکرد : خوب مردک نمیتونی جلوی هوس و نفستو بگیری نیا اینجا



تو همین فکر بود که یه چیز جالب دیگه به ذهنش رسید شایدم با خودش فکر میکنه من معشوقه ی شیطانم



از حرف خودش بی محابا خندید و به نگاه چپ چپ خانوم ها و اقایونی که توی اتوبوس نشسته بودن هم توجهی نکرد



از توی کیفش دو تا ادامس توی دهنش انداخت و به طرز فجیحی شروع به جویدن کرد



هندزفریشو توی گوشش گذاشت و یکی از اون اهنگ های به قول گفتنی مبتذلشو گذاشت و شروع به گوش دادن کرد اها ساسی مانکن



چشماشو بسته بود و با ریتم تند اهنگ سرش هم ناخود اگاه تکون میخورد



میدونست ایستگاه بعدی پارک سر کوچشونه جایی که اون قرار بود تغیر چهره بده



از اتوبوس پایین اومد و به سمت دستشویی پارک رفت دیگه خودشم حالش از این مسخره بازی همیشگیش بهم میخورد



حرف سونیا مدام تو گوشش زنگ میخورد : دختر تو دیونه ای از اون زندان خودتو خلاص کن دو تایی میریم امریکا زندگی میکنیم تو این کشور بودن یعنی اسیر بودن زندونی بودن قایم موشک بازی............



نمیدونست شایدم حق با سونی بود ولی نه تا این حدم پر دل و جرات نشده بود که به فرار فکر کنه



هنوزم یه کوچولو به اعتبار حاجی فکر میکرد بلاخره هرچی که بود باباش بود و نمیخواست جلوی دوست و اشنا سکه ی یه پولش کنه



مانتوشو در اورد و همون مانتوی مشکی گله گشاد سادشو تنش کرد اخه تو خانواده نمیپسندیدن دختر لباس رنگی بپوشه و جلب توجه کنه



مانتو ابی کاربنیشو توی کیفش همون جایی که جاساز درست کرده بود گذاشت و شالشو در اورد و مقنعشو پوشید



ارایششم همه رو پاک کرد توی ایینه نگاهی به خودش انداخت حالا شده بود شایسته 2



چادرشو سرش کرد و به سمت خونه راه افتاد


کلید انداخت و وارد خونه شد کلافه سرشو تکون داد حال و اعصاب این همه ادم رو نداشت



یه راست به سمت اتاقش رفت که صدای مامانش سر جاش نگهش داشت



محبوبه خانم:به به شایسته خانم چه عجب تشریف فرما شدی بدو دست بجنبون دختر من دست تنها با این همه مهمون چی کار کنم ؟



شایسته:به من چه مادر من من یکی حال و حوصله ی این خاله خان باجی بازی های شما رو ندارم شکوفه خانم که هستن



محبوبه خانم اخمی کرد و گفت: برو بچه انقدر زبون درازی نکن



بعد اروم تر گفت:خانم زمانی هم اومده اون لباس ابی فیروزه ایتو بپوشی ها



شایسته ایش بلندی کرد و توی اتاقش رفت



بیشتر شبیه سالن مد بود تا مجلس ختم قران



دلش برای مظلومیت قران سوخت انگار برای بعضی ها فقط واسه دو چیز افریده شده بود



1-وقتی یکی میمرد صداشو قرانو تا ته زیاد زیاد میکردن



2-تو همین مجلسایی که مامانش اینا دم به ساعت میگرفتن همه میومدن البته بیشتریاشون فقط به لباساشون و جواهراتشون میرسیدن و اینکه هر دفعه یکی رو بورس بود حالا این وسطا یه قرانی رو هم به زبان عربی با لحن های عجیب و غریب میخوندن بدون اینکه اصلا بفهمن معنی این ایه چیه یا اصلا خداوند توی این ایه ازشون چی میخواد



سری تکون داد و زیر لب گفت:همش تظاهر همش ریا



لباسشو پوشید و با ناراحتی وارد اون جمع کذایی شد پذیرایی میکرد در حالی که پوزخند روی لباش بود و به حالت خانم ها نگاه میکرد



به سوری خانم رفیق فاب مامانش که در حال صحبت با خانم محبی بود نگاه کرد خندش گرفته بود



دائما دستشو تکون میداد و سعی میکرد النگوی پهن جدیدی که خریده بود رو نشوننش بده بلاخره هم موفق شد چون خانم محبی دائما ازش تعریف و تمجید کرد



گوشه ی اتاق نشسته بود و همراه بقیه قران رو میخوند سعی میکرد حداقل خودش از اون افرادی نباشه که فقط بلدن حرف بزنن پس سعی کرد تا اخر به معنی ایات دقیقا توجه کنه



بلاخره مراسم تموم شد و حالا نوبت پذیرایی بود تو نخ همه رفته بود انگار نه انگار که همین الان توی قران خوندن که کسی که غیبت میکنه انگار گوشت برادر مرده اش رو میخوره



دیگه طاقت نیورد و به سمت اتاقش رفت و بی خیال همه ی دنیا شروع به اس ام اس بازی با بهراد کرد



امیر حسین



توی فکر خودش غرق بود هنوزم نمیتونست بفهمه چرا اون دختر اینجوریه



چند باری دیده بودش که بلافاصله بعد دیدن ماشین گشت سریع تغیر چهره میده



خودشم نمیدونست تو نگاه اون چی دیده که انقدر فکرشو درگیر کرده بود فقط میدونست عادت کرده یکشنبه ها به جای کمالی گشت وای میستاد وگرنه خودش به این کار علاقه ای نداشت



اعصابش دوباره بهم ریخت یاد رها ولش نمیکرد دوباره دستاش مشت شد و روی میز فرود اومد و گفت: لعنتی



سامان وارد اتاق شد



سامان: چیه امیر چته باز دوباره امپر چسپوندی چرا؟



امیر حسین: هیچی کاری داشتی؟



سامان : اره یه بازرسی داریم سرکرد دستور داده بریم اماده ای



شقیقه هاشو با دستتش فشار داد و گفت: بریم



وسایلاشونو از روی میز برداشتند و به سمت بیرون راه افتادن

محبوبه خانم: شایسته شایسته کجایی تو از پا در اومدم دختر به خدا کلفت کم تر من کار میکنه پاشو بیا واسه حاج بابات یه شربت درست کن



شایسته با رخوت از جاش بلند شد ولی فکر فردا از سرش بیرون نمیرفت قرار بود با بچه ها و دوستاشون برن دربند البته لازمه ی این کار پیچوندن دو تا از کلاسای صبحش بود

خودشم نمیدونست داره چی کار میکنه چون امروز کلا مرخصی تشویقی بود



جلوی تختشون ایستاد و با اخم به تک تک شون خیره شد



بهراد خنده اش رو خورد و رو به امیر حسین با لحن حق به جانبی گفت:فرمایش؟ نگاه داره ؟



شایسته با ترس نگاه میکرد و روسریشو تا اخرین حد ممکن جلو کشید و اروم کنار گوش بهراد گفت: چیزی نگو گشته ؟



بهراد با تعجب نگاهش کرد



امیر حسین : خانم ها و اقایون با هم چه نسبتی دارن ؟



شایسته رسما قبض روح شده بود اگه پای خانوادش به این قضیه باز میشد بی چاره میشد پوست تنشو میکندن هم حاجی هم فرهاد و فرزین



بهراد چشماشو تنگ کرد و گفت: اولا شما؟ دوما ربطی در هر صورت به شما نداره



امیر خونسردانه کارت شناساییشو در اورد و نشون داد



حالا رنگ از رخ همه به وضوح پریده بود



بهراد: جناب سروان نشستن و چایی خوردن جرمه ؟



بعد پوزخندی زد و گفت: اصولا تو این کشور همه چی جرمه شما بگو ما الان داریم چه کار خلاف شرعی میکنیم خدای نکرده من تو جمع خانم رو بوسیدم یا نه کار بی ادبی دیگه ای کردم شما بگید والا



بعد بی توجه به حضور امیر حسین پک خونسردانه پک محکم تری به قلیونش زد



امیر با خشم کنترل شده رو به بهراد گفت: امروز بی خیالت میشم ولی اینو بدون زبون دراز

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792