یه خونه ی قدیمی با یه باغ بزرگ
ولی شایسته اصلا اون جا رو دوست نداشت به نظرش بی کلاس میومد نمیتونست درک کنه صفا و صمیمیتش کجا بود که دائما مادرش از اون دم میزد
کسی چه میدونست شاید مرد سالاری حاج بابا رو منظورش بود یا شایدم قلدار بازی های بی وقفه ی فرهاد و فرزین
خنده ی کوتاهی کرد و با خودش زمزمه کرد شایدم شکوفه ی چاپلوس
شکوفه خواهر بزرگش بود و صد البته دختر خوب و خانم و سر به زیر خانواده نفیسی
سه سال پیش ازدواج کرده بود و شوهرشم لنگه ی خودش
پوزخندی زد و یاد اقای شاکری دامادشون افتاد یکی مثل باباش از همون خشک مقدسا
هر وقت که شایسته رو میدید سرشو پایین مینداخت و غلیظ تر ذکر میگفت
شایسته هم همیشه با خودش زمزمه میکرد : خوب مردک نمیتونی جلوی هوس و نفستو بگیری نیا اینجا
تو همین فکر بود که یه چیز جالب دیگه به ذهنش رسید شایدم با خودش فکر میکنه من معشوقه ی شیطانم
از حرف خودش بی محابا خندید و به نگاه چپ چپ خانوم ها و اقایونی که توی اتوبوس نشسته بودن هم توجهی نکرد
از توی کیفش دو تا ادامس توی دهنش انداخت و به طرز فجیحی شروع به جویدن کرد
هندزفریشو توی گوشش گذاشت و یکی از اون اهنگ های به قول گفتنی مبتذلشو گذاشت و شروع به گوش دادن کرد اها ساسی مانکن
چشماشو بسته بود و با ریتم تند اهنگ سرش هم ناخود اگاه تکون میخورد
میدونست ایستگاه بعدی پارک سر کوچشونه جایی که اون قرار بود تغیر چهره بده
از اتوبوس پایین اومد و به سمت دستشویی پارک رفت دیگه خودشم حالش از این مسخره بازی همیشگیش بهم میخورد
حرف سونیا مدام تو گوشش زنگ میخورد : دختر تو دیونه ای از اون زندان خودتو خلاص کن دو تایی میریم امریکا زندگی میکنیم تو این کشور بودن یعنی اسیر بودن زندونی بودن قایم موشک بازی............
نمیدونست شایدم حق با سونی بود ولی نه تا این حدم پر دل و جرات نشده بود که به فرار فکر کنه
هنوزم یه کوچولو به اعتبار حاجی فکر میکرد بلاخره هرچی که بود باباش بود و نمیخواست جلوی دوست و اشنا سکه ی یه پولش کنه
مانتوشو در اورد و همون مانتوی مشکی گله گشاد سادشو تنش کرد اخه تو خانواده نمیپسندیدن دختر لباس رنگی بپوشه و جلب توجه کنه
مانتو ابی کاربنیشو توی کیفش همون جایی که جاساز درست کرده بود گذاشت و شالشو در اورد و مقنعشو پوشید
ارایششم همه رو پاک کرد توی ایینه نگاهی به خودش انداخت حالا شده بود شایسته 2
چادرشو سرش کرد و به سمت خونه راه افتاد
کلید انداخت و وارد خونه شد کلافه سرشو تکون داد حال و اعصاب این همه ادم رو نداشت
یه راست به سمت اتاقش رفت که صدای مامانش سر جاش نگهش داشت
محبوبه خانم:به به شایسته خانم چه عجب تشریف فرما شدی بدو دست بجنبون دختر من دست تنها با این همه مهمون چی کار کنم ؟
شایسته:به من چه مادر من من یکی حال و حوصله ی این خاله خان باجی بازی های شما رو ندارم شکوفه خانم که هستن
محبوبه خانم اخمی کرد و گفت: برو بچه انقدر زبون درازی نکن
بعد اروم تر گفت:خانم زمانی هم اومده اون لباس ابی فیروزه ایتو بپوشی ها
شایسته ایش بلندی کرد و توی اتاقش رفت
بیشتر شبیه سالن مد بود تا مجلس ختم قران
دلش برای مظلومیت قران سوخت انگار برای بعضی ها فقط واسه دو چیز افریده شده بود
1-وقتی یکی میمرد صداشو قرانو تا ته زیاد زیاد میکردن
2-تو همین مجلسایی که مامانش اینا دم به ساعت میگرفتن همه میومدن البته بیشتریاشون فقط به لباساشون و جواهراتشون میرسیدن و اینکه هر دفعه یکی رو بورس بود حالا این وسطا یه قرانی رو هم به زبان عربی با لحن های عجیب و غریب میخوندن بدون اینکه اصلا بفهمن معنی این ایه چیه یا اصلا خداوند توی این ایه ازشون چی میخواد
سری تکون داد و زیر لب گفت:همش تظاهر همش ریا
لباسشو پوشید و با ناراحتی وارد اون جمع کذایی شد پذیرایی میکرد در حالی که پوزخند روی لباش بود و به حالت خانم ها نگاه میکرد
به سوری خانم رفیق فاب مامانش که در حال صحبت با خانم محبی بود نگاه کرد خندش گرفته بود
دائما دستشو تکون میداد و سعی میکرد النگوی پهن جدیدی که خریده بود رو نشوننش بده بلاخره هم موفق شد چون خانم محبی دائما ازش تعریف و تمجید کرد
گوشه ی اتاق نشسته بود و همراه بقیه قران رو میخوند سعی میکرد حداقل خودش از اون افرادی نباشه که فقط بلدن حرف بزنن پس سعی کرد تا اخر به معنی ایات دقیقا توجه کنه
بلاخره مراسم تموم شد و حالا نوبت پذیرایی بود تو نخ همه رفته بود انگار نه انگار که همین الان توی قران خوندن که کسی که غیبت میکنه انگار گوشت برادر مرده اش رو میخوره
دیگه طاقت نیورد و به سمت اتاقش رفت و بی خیال همه ی دنیا شروع به اس ام اس بازی با بهراد کرد