امشب عروسی پسر عموم بود و مشکل داشتیم باهاش ولی ب خاطر عموم رفتیم عروسی تا اخر عروسی هم موندیم کادو هم دادیم بیشتر از مبلغی ک عموم اورده بود واسه ما و احترام زیادی واسه عموم قایل بودیم بعد اخر شب ما چون مذهبی هستیم دیگه چادر سر کرده بودیم بریم بیرون ولی منتظر موندیم ک با بقیه بریم یهو ی مرد اومد داخل انگار مست کرذه بود و میرقصید
بعد تا شوهرای عمم ب بابام گفتن ما راضی نیستم و از اینجور حرفا بابام اومد گفت ب ما ک بریم خونه بعد دید باز خواهرش داخلن تحمل نکرد و رفت ب داماد گفت این چ کاریه اجازه نده ی غریبه بیاد تو سالن خونوادت هستن ناموستن و اینجوری راحت نیستن بعد پسره بیشعور برگشته ب بابام گفته هرکی ناراحته بره