آدمها بعضی اوقات از خودشان هم ناامید میشود. خیلی هم طبیعی و قابل درک.سالها پیش یک زمستان سرد و برفی را از سر گذراندم. آن زمستان را داشتم یخ میزدم. خاطرهاش با همه تیزی و تلخی که داشت هنوز برایم واضح و شفاف است. ناامید بودم و عینک دودی بزرگ میزدم و در ایستگاههای اتوبوس مینشستم و گریه میکردم. مشکل بزرگم این بود که ناامید بودم. از زندگی. از آینده. از آدمها و از خودم. فکر میکردم گسیختن و از دست دادن عزیزان، یعنی آخر دنیا. جوانتر بودم و قوی اما ناامید و شکستخورده. بعدتر به نوشتن پناه آوردم. خیلی خیلی زیاد نوشتم. سرم در تو بود و دستم به کار. تا اسفند دو سال پیش. فکر میکردم بزرگ شدهام و امپراطور سرزمینم هستم. مسلط و مستقل و البته دانا. اسفند دو سال پیش، شبیه تیلهای بودم که تلنگری بخورد و دور خودش بچرخد و جهان هم با او بچرخد. گیج و دوار. خانهام، اتاقم و تختم. این سه میدانند چه بر من گذشت. چقدر تلخ و طولانی و تاریک. به خودم پناه آورده بودم به عزاداری و سوگواری. بهار و تابستان گذشت. پاییز هم تمامن به پیادهرویهای بی سروته و گریههای دمادم گذشت. زمستان که از راه رسید، اولین برف که بارید، نفسم از جا کنده شد.ایستگاه تاکسی بودم و رد تایر ماشینها روی برف وانگارجهانی خالی که من تنها ساکن آن هستم. با خودم فکر کردم هیچ چیزی از مرگ قویتر و مستاصلتر و واقعتر نیست. فکر کردم برای مرگ هیچ کاری نمیتوانم بکنم. فکر کردم آدمهای عزیزم میشود که بمیرند و نمیتوانم جلوی این امر را بگیرم. فکر کردم باقی چیزها فقط به یک آدم قوی نیاز دارند تا از سر بگذرند. فقط به یک آدم امیدوار نیاز دارند تا تاب آورده شوند. فکر کردم ناامید نباشم و از لحظهام دل نکنم. بعد؟ بگذارید بهتان بگویم که بعد درها یکی یکی باز شدند.... میدانم جهان بر یک پاشنه نمیچرخد. میدانم دنیا دوباره لجبازی میکند یا قهرش میگیرد اما فعلن از معمولیترین چیزها هم کام میگیرم. و حسرتم دیگر آن زمستان برفی دور یا خاطرات شبیه دیگر نیست. راستش آدمی که عزیزانش را توی گور گذاشته باشد، قلب آموختهای دارد. دانسته رخت سیاه را بگذارد توی صندوقچه برای وقتی که جهان تمام میشود. آدمیزادی که کار سخت انجام داده باشد، به قول عزیز، بچهی فقیری میشود و میداند وقتی که باد سرد میوزد باید لباس گرم بپوشد و چشم انتظار بهار بنشیند.
دلناز