چند روز پیش پسرعموی از خدا بیخبرم میره پیش شوهرم نمیدونم چی راجب من بهش میگه ، میدونین که بابام اصرار داشت من با پسرعموم ازدواج کنم ، نمیدونم چی بهش میگه و چه دروغایی به هم میبافه که شوهرم وقتی اومد خونه من مردم ، از چشاش ترسیدم...
خون خونشو میخورد ، اصلا نمیخوام بش فکر کنم ، افتاد به جونم ، اصلا نفهمیدم چیشد فقط الان پنج روزه که دیگه مامان نیستم :)
شوهرمم همون روز قلبش گرفت ، از همون پنج روز پیش حالش بده ، دیگه حس هیچیم نیست ، هیچی حتی دیگه مامان بابامم ندارم ، هیشکیو نداشتم که قهر کنم برم پیشش اون روز :)
حالا بهم میگه ببخشید من اونروز عصبی شدم دیوونه شدم وگرنه میدونم که تو پاکی ولی حالا که دیگه بچم نیست این حرفا به چه دردم میخوره؟
فقط دوس دارم بمیرم