2777
2789
عنوان

زلزله

| مشاهده متن کامل بحث + 876 بازدید | 76 پست

واقعا خانومای باردار چرا میان.اینجا

خب ما بدبختا چکار کنیم

پارسال چند وقت دربه در بودیم

مگه.ما چه.گناهی کردیم

😷😤عضو کمپین مبارزه با کلمات خیلی تهوع آورِ  شوشو😩😫😖😲😦😷😷آقاااااااااایی😤😤😷😷عجقم😈😈عجیییییییییجم😮😮سِز😤😷😲😷😷پِری😲آز😦😷😤آخایی😷😷
واااااای خدا مگه کرمان هم زلزله اومده قبلا ؟؟؟ 😭😭😭😭

شدید

😷😤عضو کمپین مبارزه با کلمات خیلی تهوع آورِ  شوشو😩😫😖😲😦😷😷آقاااااااااایی😤😤😷😷عجقم😈😈عجیییییییییجم😮😮سِز😤😷😲😷😷پِری😲آز😦😷😤آخایی😷😷

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

من 3 ماه نشیته خوابیدم تهرانم تا 3 ماه از لحاظ روحی بهم ریخته بودم


منم تهرانم

تا عید ساک وسایل دم در بود خخخخ

هر شب هم به فکرش میخوابیدم 

روزای اول واقعا وحشتناک بود

ولی خب تلنگر خوبی بود یه کم آماده باشیم اگه خدای نکرده اومد

حجاب یعنی خیابان ادامه اتاق خواب نیست!!!بلکه جای کار و تلاش و ترقی جامعه است
اوووف هیچی نگو یادم میاد زلزله ۴ ماه پیش کرمان خیلی خیلی شدید بود  یکسال پیشم من باردار بودم ا ...

😔 خیلی بده خیلی... تو این سرما مردم گناه دارن برن بیرون بمونن. کاش دوباره نیاد خدا رحم کنه

❤Rühümünşevģine íhťiyâjivâr💜  

من پسرم.21 ابان بخاطر سرما مریض شد تا 20 فروردین

😷😤عضو کمپین مبارزه با کلمات خیلی تهوع آورِ  شوشو😩😫😖😲😦😷😷آقاااااااااایی😤😤😷😷عجقم😈😈عجیییییییییجم😮😮سِز😤😷😲😷😷پِری😲آز😦😷😤آخایی😷😷
شدید


وااااای من شوهرم کرمانه

یکماه دیگم باید اونجا باشه

کاش اتفاقی نیوفته خیلی میترسم 😭😭😭

یعنی اگه اینجا شـارژ و ذغـال قلیـونم بفروشن          من دیگه جایی نمیرم                                          یه پـتو میکشم سرم همین گـوشه میخابم   
واااااای خدا مگه کرمان هم زلزله اومده قبلا ؟؟؟ 😭😭😭😭

تا دلت بخاد هر سال زلزله میاد پارسال هجدک کلی تلفات و خسارت داد 

یه جوری میلرزوند تمام استکانای من تو کابینت صدای بهم خوردنشون تا تو اتاق خواب میومد با شکم ۷، ۸ ماه تو اپارتمان خیلی سختم بود همش میترسیدم 

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد
وااااای من شوهرم کرمانه یکماه دیگم باید اونجا باشه کاش اتفاقی نیوفته خیلی میترسم 😭😭😭

خدا بزرگه

اونجا نیومده

پارسال منظورمه

😷😤عضو کمپین مبارزه با کلمات خیلی تهوع آورِ  شوشو😩😫😖😲😦😷😷آقاااااااااایی😤😤😷😷عجقم😈😈عجیییییییییجم😮😮سِز😤😷😲😷😷پِری😲آز😦😷😤آخایی😷😷
وااااای من شوهرم کرمانه یکماه دیگم باید اونجا باشه کاش اتفاقی نیوفته خیلی میترسم 😭😭😭

نگران نباش خدانگهدارش هست 

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد
تا دلت بخاد هر سال زلزله میاد پارسال هجدک کلی تلفات و خسارت داد  یه جوری میلرزوند تمام استکانا ...

خدا خودش کمکت کرده واقعا

مردم بیچاره ی سرپل

😷😤عضو کمپین مبارزه با کلمات خیلی تهوع آورِ  شوشو😩😫😖😲😦😷😷آقاااااااااایی😤😤😷😷عجقم😈😈عجیییییییییجم😮😮سِز😤😷😲😷😷پِری😲آز😦😷😤آخایی😷😷
نگران نباش خدانگهدارش هست 


شوهر من باغینه 

اونجاهام زلزله اومده بود ؟

یعنی اگه اینجا شـارژ و ذغـال قلیـونم بفروشن          من دیگه جایی نمیرم                                          یه پـتو میکشم سرم همین گـوشه میخابم   

زلزله خیلی وحشتناکه 

انشاءالله کسی تجربش نکنه 

ادم تا چند ماه توهم زلزله داره 

از زلزله شهرمون 15 سال میگذره ولی من لحظه لحظشو یادمه:😩

🌺 خدایا شکرت 🌺                                        
2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز