آقای همسر میگفت
اومدم بشینم تو تاکسی، یه دفه یه چیزی گفتم جررررررررررررر
دیدم بله خشتک مبارک تا کمر جر خورده
از تاکسی پیاده شدم رفتم کنار پیاده رو پشت به دیفار که چه خاکی بسرم بریزم. از اونجا دس تکون میدادم برای تاکسیا که وایسن. میگفتم بیاین اینجا سوار شم . هیشکی نمیومد. آخرش چشمام از خوشالی برق زد. خوشال شدم زمستونه کاپشنمو دراوردم گره زدم دور کمرم و راهی خانه شدم. از اون روز زمستونو خیلی دوس داره
آدمها از پیری نمی میرند، آدمها زمانی میمیرند که از همه چیز خسته میشن.