چون خودم با طرف صحبت نکردم نمی تونم قشنگ بنویسم بتونین تجسم کنین بر اساس تعریف دوستم می نویسم به نظر خودم داستان جالبی باشه. وقتی اول دبیرستان بودم دو تا همکلاسی داشتیم دختر دایی و دختر عمه بودن اسماشون هم لیلا و ارزو بود خیلییی درسخون و مودب بودن کم کم به خاطر درسشون منم باهاشون صمیمی شدم من تک دختر بودم زیاد دوست صمیمی نداشتم. تنها دوستام لیلا و ارزو بودن ظهر هم میرفتم خونه بازم بهشون زنگ میزدم با هر کدوم نیم ساعت صحبت میکردم هیچ کدوممون اهل دوس پسر اینا نبودیم اصلا توی فازش نبودیم لیلا و ارزو همیشه از عمو و داییشون حرف میزدن که پشت کنکوره اینجور پسریه اسمش امین بود ( امین عمو لیلا میشد و دایی ارزو) تا اینکه می خواستیم بریم دوم دبیرستان می بایست انتخاب رشته کنیم به خاطر لیلا و ارزو دوس داشتن ریاضی برن منم رفتم رشته ریاضی با شروع سال تحصیلی امین هم شهر ما دانشگاه قبول شد ما خیلی وقت ها میرفتیم کتابخانه مرکزی شهر درس بخونیم امین هم می یومد کتابخانه درس بخونه امین یک پسری بود از نظر قیافه معمولی بود ولی خدا ارزو و لیلا بود امین جوری بود اصلا بهم نگاه نمی کرد جوری شده بود توی هفته دو عصر می دیدمش. خیلی وقتا لیلا و ارزو باهام شوخی میکردن امین می خواهی من همیشه سرخ میشدم دعواشون میکردم ولی ته قلبم بدم نمی یومد ازش از بس ازش تعریف کردن گذشت گذشت این شوخی ها ادامه داشت یک روز اگه امین همراهشون کتاب خونه نمی یومد دلم تنگ میشد ولی به رو خودم نمی اوردم ولی می دونستم اگر هم بیاد بابام هیچ وقت نمی زاره تک دختر دختر بودم پول خیلیییی واسه خانوادم مهم بود امین یک پسری بود حتی پول توی جیبیشم داداشش و ابجیش میدادن با شروع سال سوم دبیرستان لیلا و ارزو همیشه کتابخونه میرفتن منم به خاطر اونا میرفتم هر عصر. امین هم خیلیی وقتا می یومد متوجه شده بودم نگاه سنگینش روی خودم ولی اصلا به رو خودم نمی اوردم تا اینکه یک روزی لیلا حرف دلش زد گفت نظرت راجب عمو امینم چیه) هنگ کردم باور نمیشد اینقدر راحت بگه بدون مقدمه چینی دست پام گم کردم خودم زدم به کوچه علی چپ گفتم پسر خوبیه گفت نه مهم تویی تو نظرت چیه راجبش حرفی نزدم ولی لیلا گفت امین خیلیی وقته چشمش تو رو گرفته منم به خاطر تعریف های زیاد لیلا و ارزو بهش یکم وابسته شده بودم ولی جرات نکردم چیزی بگم ولی دیگه رو لیلا باز شده بود همیشه از عموش از علاقش به من میگفت اینقدر تعریف کردن دیگه تمام سعیشون میکردن روی حیاط کتاب خونه من و امین تنها بزارن به بهونه بریم فیزیک امین بهمون یاد بده بعد ول میکردن میرفتن اب بخورن چند بار این کار کردن با اینکه خیلی خجالتم میشد ولی دوس داشتم همیشه این کار بکنن تا اینکه موقع یاد دادن ریاضی بود باز لیلا و ارزو ول کردن رفتن امین این بار خودش به حرف اومد گفت نظرت راجب من چیه نمی دونستم چی بگم سکوت کردم ولی امین شروع کرد حرف زدن از احساسش بهم گفت منم کلا سکوت کرده بودم هم خیلی خوشحال بودم هم ناراحت. خوشحال از این بابت منم عاشق امین بودم و ناراحت از اینکه می دونستم بابام مخالفه چون امین وضع مالیش بد بود باباش فوت شده بود رفتم خونه شبش فقط توی رویا با امین بودم ولی همش نگران بودم فردا باز لیلا و ارزو شروع کردن مسخره بازی بهم میگفتن زن عمو و زن دایی چند روز بعد اس ام اس های امین شروع شد اول فقط در حد سلام اینا جوابش میدادم ولی کم کم روم بهش باز شد جواب حرف های عاشقانه رو بهش میدادم یک سال نیم با هم بودیم به خاطر لیلا و ارزو ارتباطمون با هم راحت بود هیچ مشکلی وجود نداشت امین خیلی امیدوار بود بهم برسیم خیلی خوشبین بود ولی من میترسیدم هر جایی بگی میرفتیم امین شاگرد زرنگ دانشگاشون بود خیلی حواسش به درسمم بود بعد از کنکور داداش امین اومده بود پیش بابام بدون اینکه بابام بهم بگه جواب نه دادن نمی دونستم چکار بکنم امین باز به ارامش دعوتم کرد خلاصه بعد از دو ماه باز ابجیش فرستاد پیش مامانم این بار من متوجه شدم با مامانم راحتر بودم بهش گفتم بزار امین بیاد خواستگاری ولی مامانم گفت باید با بابات صحبت کنم باز بابام محکم وایستاد گفت نه در حد خودمون نیستن خانواده امین همشون کارمند از شهرستان ولی بابام من تاجر بود وضعمون خوب بود این بار بابام محکم وایستاد جلوم گفت دیگه حق نداری با لیلا و ارزو در ارتباط باشی بازم دزدکی هم با امین هم با لیلا و ارز در ارتباط بودم امین همیشه خوشبین بود لیلا و ارزو بهم گفت چه جوری مامان ارزو برخورد کرده ولی امین چیزی نگفت تا خودش رفت پیش بابام حرف بزنه رفته بود حرف بزنه ولی از اتاقش بابام بیرونش کرده بود. بابام زود اومد اون روز خونه گوشیم گرفت شکست گفت حق ندارم تنها برم بیرون نمی دونم ترس چی بود از بابام خیلی میترسیدم چاره ای نداشتم با شروع دانشگاه باز امین می یومد میدیدم میگفت صبر کن درست میشه تا اینکه یک روز من با امین دیدن شروع کردن دعوا محدودیت بیشتر شد بابام واسم سرویس گرفته بود فقط دانشگاه و خونه ولی بازم داخل دانشگاه امین می دیدم این بار داداشم فهمید به بابام گفت واسه اولین بار از بابام کتک خوردم گفت باید این ترمی مرخصی بگیری و داداشمم به چند نفر پول داده بود رفته بودن امین زده بودن ( بعدا فهمیدم) دیگه راه ارتباطی نداشتیم با امین فقط روز ها کارم گریه کردن بود فکر نمی کردم بخواد دنیا از این بدتر بشه واسم ولی شد یادمه مامانم اومد گفت جمعه شب قرار هست خواستگار واست بیاد( خواستگارم پسر دوست بابام بود) بدون اینکه بابام نظر من بخواد یک ماهه من نشوند سر سفره عقد خیلی ترسو بودم اصلا نمیشد روی حرف بابام حرف زد با چشمان گریه نشستم سر سفره عقد
ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.
من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.
وای تورو خدا ول کنید چشم و هم چشمی چقدر بیکارین و سرخوش هر روز یاد عشق اول و عشق و عاشقی کردین تمام تاپیک ها شده همین موضوع عوض اینچیزا برین کار تا کتاب مفید بخونید
با اینکه هیچ احساسی به شوهرم نداشتم ولی به خودم قول دادم دیگه دور امین خط بکشم. باز امین راهی پیدا کرد که با من صحبت کنه وقتی بهش گفتم ازدواج کردم باور نمی کرد تا شناسنامم بهش نشون دادم
من خداییش به شوهرم چسپیدم نمی گم امین فراموش کردم ولی واسه شوهرمم چیزی کم نداشتم ولی شوهرم اونی من می خواستم نبود پیش پدرش کار میکرد نه هنری از خودش داشت هیچی
سه سال از زندگیم گذشته بود حامله شدم دانشگاه هم میرفتم ولی از بچه ها خیلی عقب افتاده بودم حالمم خیلی بود همش ویار داشتم تا اینکه یک اقایی بهم زنگ زد گفت از شوهرت خبر داری چکار میکنه حواست بهش باشه