خلاصه داستان دلدادگان:
در گذشته مرد خوبی به نام مالک قرار بود با فرزانه ازدواج کند که مرد بدی به نام نادر در حین انقلاب مالک را که ۱ انقلابی بود به ساواک لو داد و خودش با فرزانه ازدواج کرد.
.
.
نادر در کار مواد مخدر هم بود. در ادامه داستان مالک بعد از آزادی از زندان با مرضیه ازدواج کرد و صاحب ۱ دختر با نام بهار شد که در کف دستش ۱ خال داشت.
و نادر با فرزانه ازدواج کرد و صاحب ۱ پسر به نام سهیل شد.
.
.
بعد از انقلاب نادر لو رفت و فکر کنم خودش خانه خودش را آتش زد تا مواد پیدا نشود. آن شب در خانه نادر خواهر فرزانه و شوهر خواهر فرزانه مهمان بودند.
.
.
بعد دو جسد پیدا شد که همه فکر کردند جسد فرزانه و نادر است در صورتیکه که جسد خواهر فرزانه و شوهرش بود. بعدها نادر هم در یک تصادف مرد. پس تا اینجا فرزانه زندست ولی کسی نمی دونه. فرزانه فکر میکنه پسرش تو آتیش سوزی مرده در صورتیکه فکر کنم زندست و همین امیر هست.
.
.
نادر ۱ دوست به نام عنایت داشت که در زندان با او آشنا شده بود. بعد از مرگ نادر عنایت با ۱ نامه پیش فرزانه میره که نادر برای فرزانه ۱ کیف طلا گذاشته بود و گفته بود مالک مقصر همه اتفاقهاست.
.
.
فرزانه تصمیم گرفت با کمک عنایت انتقام بگیره. اسم خودشو به افسانه تغییر داد با ۱ شناسنامه جدید. پس اول دختر مالک و مرضیه که اسمش بهار بود دزدید و اسمشو گذاشت ارغوان.
.
.
و حالا چند سال بعد نشون میده که برای تک تک بچه هاش نقشه کشیده غافل از اینکه امیر پسر خودشه.
.
.
وای خسته شدم.