اردی بهشت ایکبری اومد خواستگاریمداشت موصوع جدی میشد که فهمیدم خیلی وابستس از نظر مالی به خانوادش و خیلی عبدشونه و سلطه گره و گفتم نه حالا دیروز دیدمش زن گرفته بود زنشمتو ماشینش بود خلاصه که راستکی راستکی بخت باز کن شدم خواستین یه توک پا بیایین بخت پسر۱۰۰٪باز میشه😆😆😆😆😆😆😆
دفتر خاطرات 6 سال قبلمو پیدا کردم :) همش نوشتم کاش من و علی تا آخر عمر با هم بمونیم :| حالا نموندنمون هیچ :( چرا هر چی فکر میکنم یادم نمیاد علی کیه ؟ :/