اردی بهشت ایکبری اومد خواستگاریمداشت موصوع جدی میشد که فهمیدم خیلی وابستس از نظر مالی به خانوادش و خیلی عبدشونه و سلطه گره و گفتم نه حالا دیروز دیدمش زن گرفته بود زنشمتو ماشینش بود خلاصه که راستکی راستکی بخت باز کن شدم خواستین یه توک پا بیایین بخت پسر۱۰۰٪باز میشه😆😆😆😆😆😆😆
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
دفتر خاطرات 6 سال قبلمو پیدا کردم :) همش نوشتم کاش من و علی تا آخر عمر با هم بمونیم :| حالا نموندنمون هیچ :( چرا هر چی فکر میکنم یادم نمیاد علی کیه ؟ :/