روز اولی که قرار گذاشتیم و من از اتوبوس پیاده شدم بین اون شلوغیای میدون آزادی بایه نگاه تونستم پیدات کنم❤️
یه پسر با قد بلند و یه سویشرت طوسی که از سرمای تهران تو روزای اول پاییز پوشیده بودی وته ریشای رو صورتت و چشمای آبیت...
درست اومدم جلوت وایستادم انقد جذاب بودی که دل تو دلم نبود بقلت کنم و سریع خودمو تولباس عروس کنارت تصور کردم...
اونقد در یک نگاه عاشقت شدم که هیچی به چشمم نمیومد...! حتی شلوغیای میدون ازادی و نمیدیدم احساس میکردم زمان وایستاده ومن دخترکی هستم که در ساعت صفر عاشقی برای همیشه دلداده رویاهایش رو پیداکرده....
منو تو راه های زیادی و قدم زدیم کوچه پس کوچه های تهرون حوالی میدون انقلاب و ولی عصر، جاده های پر پیچ خم شمال، دریا تو هوای اسفند ماه، اون صندلی ترمینال، حتی اون کارمند بلیط فروشی که دیگه من مشتری ثابتش بودم!حتی فرودگاه امام،خوب میتونن شهادت بدن از دلدادگی منو تو خوب یادشونه تو دل من چه غوغایی کرده بود چشمات.... چشات میتونه شروع کننده جنگ جهانی سوم باشه....
باخودم گفتم باید مال من شه! یادمه تو یکی از شبای اول پاییز بغلت کردمو ازت خواستم تنهام نذاری... و توقول دادی که تنهام نذاری..... خیلی جاها رفتی که بری اما برگشتی خیلی جاها دیگه تموم بود اما هیچ وقت نرفتی و موندی.... موندی پای من و خاطراتمون... مردونه وایستادی پاشون.... قولت مردونه بود.... بخاطرت جنگیدم باهمه.... همه رو کیش و مات کردم ومن سرباز موندم باز مانده جنگ تو قلمروعه دلت.... سال بعد درست همین حوالیه پاییز دستامون تو دست هم بود و یه رینگ طلایی تو دستامون و یه مهر تو شناسنامه هامون... آره من پیروز شدم و قلبتو دزدیدم و شدم عروس خونت..... الانم بعد چند سال دستام توی دستات داریم برنامه میریزیم برای آینده.... برای پدر ومادر شدنمون و.... عزیزم من نفسام بند نفساته....
به بهونه اولین دیدارمون این دلنوشته رو نوشتم پنج سال شد😍چطور بگد دوستان؟