صبحی صدای آیفونو شنیدم رفتم که درو باز کنم دیدم احسانه درو باز کردم دویدم سمت در از دلتنگی و نگرانی نفهمیدم کی پریدم وسط حیاطو بغلش کردم با دیدن صورتم که کبود شده بود صورتش قرمز شد پرید سمت بابام یقشو گرفت چه بلاها که بابام سرمون نیاورده دیگه هرچی سعی کردم از هم جداشون کنم اصلا نمیشد احسان داد میزد که چی از جون زندگیمون میخای ، خیلی بد شد بابام بهم گفت میخایش باشه برو ولی دیگه اسم منو نیار گفت اسمتو از تو شناسنامم درمیارم با احسان اومدم خونشون حس بدی دارم دارم منفجر میشم از تو بابام آدم جدییه و وقتی حرفی میزنه روش میمونه میترسم ، من همینو میخواستم که پیش احسان باشم ولی نمیخام خونوادمو از دست بدم ، نه نمیتونم احسانو از دست بدم دلم خیلی گرفته 😞