خلاصه میگم عزیزم
یکیش مریض شد من کلی گریه کردمو غصه خوردم.درگیر مریضی بود راهمون دور.بعد چندسال اومد با مدرک خودش اعتراف کرد که بهم خیانت میکرده
یا یکی دیگش هربار میخواست بیاد خواستگاری ی اتفاقی واسشون می افتد...چون آشنامون بود واقعا میدیدم خودم که نمیشه که بیاد ...بعد اونم متوجه شدم زیاد مشروب میخوره...
همیشه کلی غصه میخوردم ولی بعد از ی سری موارد متوجه شدم فقط از خدا بخوام بهترین مورد رو تو هر چیزی و هرکاری سرراهم قرار بده
البته هیچوقت گله نمیکردم که خدایا چرا من