داستان ازونجا شروع میشه که آذر ماه پارسال با دوستم رفتیم پیش یه خانوم برامون فال بگیره .( همینجا بگم که من اصلااااا باور نداشتم به این جور چیزا) ولی خیلی تعریفشو ازینو اون شنیده بودیم.خلاصه اینکه یه سری چیزا گفت به من که خیلیاشون اتفاق نیفتادن ( شایدم هنوز اتفاق نیوفتادن) ..بهم گفت امسال یه خواستگار برات میاد که اول اسمش H هس.بعد 5-6 ماه اشنایی باهم ازدواج میکنین و ازین حرفا ..حالا من کلا اون فال و اون داستانارو فراموشم کردم تا اینکه حدود دو ماه پیش