حمد و سوره ميخونديم فكر كنم چيز خاص و عجيب غريبي نبود
مثلا بابابزرگم رو گفتيم اگه راست ميگي برده اتاق رو تكون بده بعد نگاه ميكرديم ميديديم خبري نشده برسيديم بس چي شد عين جمله هايي كه استفاده ميكرد رو گفت مثلا: به واله انجام ميدم نميشه عين جملاتي كه مخصوص اون بود بعد فهميديم نميتونن تكون بدن بخاطر اينكه قدرتش رو ندارن برا همين فقط سوال ميپرسيديم وسطش يهو ميرفتن يا ميگفتن خسته ايم يا يكي ناجور ميومد چند تا جواب ميداد و مسخره بازي در مياورد و بعد اسمش رو ميپرسيديم بي سر و ته جواب ميداد ميفهميديم بايد بفرستيم برن