الان دقيق يادم نيست ولي بابابزرگم رو احضار كرديم جمله بندي همونجوري بود كه صحبت ميكرد اوناي ديگه خبر نداشتن كه اصلا نديده بودنش
چند شب اول حالت ناباوري بود بعد به مامان اينا گفتيم اونا هم اومدن و نشستن مامان قران ميخوند ما احضار ميكرديم كسي ميخواست مسخره بازي در بياره من كنار ميرفتم خيلي برام مهم بود طرف اذيت نشه و برگرده همون جايي كه بوده
يبار هم يه نفر مسخره بازي در اورد علنا ناراحت شده بود كلي معذرت خواهي كرديم
اصلا يه برنامه اي بود فكر ميكردن مسخره بازيه ولي نبود من خودم بودم ديدم تا انگشت نميذاشتم حركت نميكرد خودم كه به خودم دروغ نميگم اوناي ديگه هم از ما خبر نداشتن كه چي به چيه بگيم جواب ميدن بهمون
مثلا همه فكر ميكردن شوهرم امريكاست ولي بهمون گفت مكزيك با يه حالت شك گفتن دروغ ميگه فقط من ميدونستم راسته چون به كسي نگفته بودم اتفاقاتي كه افتاده رو سال ٨٠ بود تابستون ٨٠ يكي دو سال اينكارو ميكرديم البته نه هميشه فكر كنم شباي جمعه بود از ١٢ شب به بعد بعضي وقتا
بعد ديگه گذاشتيم كنار كسي كه تو اون اتاق زندگي ميكرد تنها بود ميترسيد