امشب شوووهرم سره کاره...
کارگره شوهرم...
من تصمیم گرفتم امشب خونه مادرشوهرم بخوابم
خیلی فقیرن خیلی
همه چیزهاشون کهنه و قدیمی هست ولی از حق نگذریم مادرشوهرم زنه تمیزیه با تموم فقیری باز خونش تمیزه خوودشم حساسه سره تمیزی خونش
خلاصه اینکه گفت امشب ترو بمون خونمون
منم قبووول کردم
لباسم نداشتم بهم داد ک بپوشم
تو ی چمدونی کلی لباس کهنه دراورد گفت کدومو میپوشی ی لباس کهنه قههوه ای رنگ داشت برااینک ناراحت نشه قبول کردم ک بپوشمش
بعد بخاطر اینکه خیلی فقیرن
کسی خونشون نمیاد چون هیچی ندارن
فقط یه تی وی دارن و چندتا قالی کهنه
برام جاانداخت
دوتا تشکگذاشت روی هم یک ملحفه هم کشید روش
یه پتوی نووو و خیلی تمیزم اورد گذاشت برام
بادوتا بالشت
ک راحت بخوابم
میگفت هرشبب بیاخونمون بخواب
کسیم نیست خودش و پدرشوهرم تنهان
اینقدررر این مهربونی و بی ریاییش به دلم نشست
ک پیش خودم گفتم منی ک شرایط وحشتناک خوبی داشتم برای ازدواج
ولی بخاطر عاشق شدنمون با ی پسر فقیر ازدواج کردم
چقدررر ممن خوشبختم
فهمیدم همه چی پول نیست
همین ک ینفر واقعا تورو برای خودت بخواد
ینفر بدجنس نباشه و مهربون باشه
چقدر میتونه خوب باشه
همش میگفتم میش خودم فکر کن با ی خاتواده دیگ وصلت میکردی بعد بدجنس و اذیت کن از اب درمیومدن
گاهی چقدرمیتونه پول بی تاثیر باشه....