از خانواده شوهرم دوریم یه شهر دیگه زندگی میکنیم بعد چون بعد عروسیمون ماشین همسرم رو ازش گرفتن هزار تومن هم بهش ندادن حتی شوهرم خودش خرج آرایشگاه و این چیزا رو داده بود یعنی حتی واسه عروسی هم کمک نکردن شوهرم بخاطر مسیله ماشین ازشون دلخور بودزیاد بهشون زنگ نمیزد تا اینکه من باردارشدم حتی یه بار حال منو نپرسیدن ماه اخر بارداریم رفتم خونه بابام چون تنها بودم خواهرشوهرام.اومدن اونجا کلی با من دعوا که تقصیر توهه پول چه ارزشی داره شوهرت باید بیاد پای مامانمون ببوسه اونوقت بخاطر ماشین ناراحت شده و فلان منم اینقد حرص خوردم و افتادم به خونریزی و کیسه آبم پاره شد و شوهرمم خیلی ناراحت شد ولی بازم هیچی نگفت بهشون الان دخترم هفت ماهشه حتی یه زنگ نمیزنن حال دخترم رو بپرسن با اینکه خودم چندبار به خواهر شوهرم زنگ زدم 😞😞
عزيزم وللل كن منم شش ماهمه راه دورن يه زنگ به من نزدن مردم يا زندم بجاش نگران ناهار جاريمه كه ظهر از سركار مياد بره اونجا بخوره گشنه نمونه هردو تهرانن من يجا ديگه ولي به هيجام نيس به درك مهم شوهرمه كه ماهه
ماشین شوهرم با پول خودش که تو.شرکت کار کرده بود خریده بود اونا هم بعد عروسی ماشین رو بردن گذاشتن تو خونشون ماشینه افتاد دست برادرشوهرم که مجرده بخدا من حتی یه کلام چیزی نگفتم
عزیزم خانواده شوهر منم خیلی اذیتم کردن کلا مثل غریبه ها بودن الانم حاملم ۸ ماهه زنگ نزدن حالمو بپرسن.خدا رو شکر کن که شوهرت فهمیدس.شوهرتو و زندگیتو بچسب.نادیدشون بگیر تا راحت تر زندگی کنی.