مامانم خیلی نامرده هرچی بهش خوبی میکنم انگار ن انگار بضی وقتا میگم نکنه من سرراهی بودم یا این نامادری منه هرچقد خوبی میکنم نمیبینه تاحرف میشه ازمن بد میگه
الان میگید خوبی میکنی منت میزاری ولی ن بخدا منت نمیزارم ولی میسوزم تا عمقم وقتی خوبی میکنم اخر سر با این جوابمو میده ک ب جهنم میخاسی نکنی بدرک تو ندیده هسی از خودم و شوهرم بد میگه شوهرم بهشون خوبی میکنه اخرسر پشتش بد میگه مامانم منم ناراحت میشم میام اعتراض کنم میگ ندیده ای بدبختی فلانی دلمو میشکنه
الانم بخاطر یسری مشکلات ک شوهرم خونه نیسش و خودمم حامله هسم بد ۲بار سقط خدا خواسته ی بچه سالم بم بده مجبورم خونه بابام بمونم چپ و راست بم میگن گمشو خونت دیگه نیا اینجا یا میگم گشنم شده میگن فقط فکر شکمت هسی درحالیک منه حامله شاید ۲ وعده غذای معمولی بخورم در روز
حتما میگید برو خونت ۲ هفته پیش رفتم بااین وضعیتم از پله افتادم کمرم ضربه خوردش چند روز بستری بودم و مجبور شدم برگردم اینجا بازم.
الانم با مامانم بحثم شد چ حرفا ک بارم نکرد دلمو شکوندش ولی چاره ندارم باید اینجا بمونم اینا خانواده نیستن مادرم مادر نیسش حالم از خودمم بهم میخوره نمیدونم حرف دلنو ب کی بگم
پیش شوهرمم فقط ابرو داری میکنم میگم خانوادم خوب بهم میرسن در نبود تو
دعام کنید زودتر مشکلم حل بشه برم خونه خودم ۲ ماه برام ۲ سال گذشت اینجا