امروز رفتم دارخونه یه بسته قرص بگیرم یه خانوم اومده بود واسه بچش شیر خشک بگیره داروخونه میگفت فقط یه دونه میدیم سهمیه بندی داره خانوه التماس میکرد میگفت شما که دارین دوتا بدین بچم گرسنه میمونه ولی بهش ندادن خیر سرمون تو شهر بزرگ زندی میکنیم زنه با چشم اشکی همون یه دونه رو پولشو دادو رفت اومدم بیرون شوهرم تو ماشین گفت چی شده بود چرا زنه انقدر عصبی زد بیرون جریانو بهش گفتم گفت هستی خدا وکیلی هیچ وقت هوس بچه نکن