دیوارای خونمون کوتاه بود دیدیم کم کم از پشت دیوار هم سارا با ی نفر حرف میزنه سحر به مامانم گفت سارا شروع کرد جیغ و داد زدن و گفت سحر دروغ میگه بعد اومد تو اتاق گوشمو پیچوند گفت میکشمت اگه گفتی منم ۴ سال ازش کوچیکتر بودم ازش ترسیدم و مامانم ازم پرسید گفتم سحر دروغ میگه """ وایستادن اون پسر و صحبت های سارا بهاش هر روز بیشتر و بیشتر میشد