دیوارای خونمون کوتاه بود دیدیم کم کم از پشت دیوار هم سارا با ی نفر حرف میزنه سحر به مامانم گفت سارا شروع کرد جیغ و داد زدن و گفت سحر دروغ میگه بعد اومد تو اتاق گوشمو پیچوند گفت میکشمت اگه گفتی منم ۴ سال ازش کوچیکتر بودم ازش ترسیدم و مامانم ازم پرسید گفتم سحر دروغ میگه """ وایستادن اون پسر و صحبت های سارا بهاش هر روز بیشتر و بیشتر میشد
ی روز دستبند طلای سارا گم شد؛ تو خونمون قلقله به پا شد بابام از اداره اومده بود و تازه سرسفره نشسته بودیم ناهار ابگوشت داشتیم قشنگ یادمه هیچ کس ناهار نخورد همه جای خونه رو میگشتیم و سارا ریلکس ی گوشه کز کرده بود
کم کم سارا شروع کرد غذا از خونه بردن و میگفت سیمین خورده و اگه اعتراض میکردم کتک میخوردم همه ی لباسایی رو که دوس داشتم و سارا تو تنم پاره میکرد که لوش ندم 😢و سحر همچنان برا مامانم قسم میخورد و مامان باور نمیکرد
تا اینکه سارا کتاباشو اتیش زد اول دبیرستان بود گفت دیگه مدرسه نمیرم و من عاشق شدم مامانم گفت باید پسره رو ببینم پسره با جعبه شیرینی اومد؛؛ ی پسر فوق العاده سبزه با لباسای گشاد و زشت فوق العاده سبزه بود پسره و بیماری پیسی داشت کل صورت و دستاشو گرفته بود و بقیه اجزای صورت که نگم بهتره لاااااغر و انصافا سارا خیلی زیبا بود تا پسره در زد و ما باز کردیم مامانم جواب سلامشو داد و اومد داخل خونه و غش کرد