2777
2789
عنوان

بیاین براتون از برادر!!! شوهرم بگم.😕😒

| مشاهده متن کامل بحث + 13410 بازدید | 175 پست

اون شب ما مهمان بودیم اصلا قرار نبود حرفی از مهریه و این چیزا بشه.

ده دقیقه نشده به بابام گفت راستی اینو بگم ما بیشتر از صدتا سکه نمیزنیم مهریه دخترت!گفتم یه وقت دبه نکنید!!!

وااااا رفتم از این همه بی شرمـــی این آدم.زنشم با یه لبخند ژکوند منو نگاه میکرد و انگار کله قند تو دلش آب میشد با افتخار پاشو روی پاش انداخته بود و میوه میل میکرد.

عموم گفت مثل اینکه شما چندان تمایلی به این وصلت ندارید حالا یا از حسادته یا حماقت یا واقعا خیر برادرتو میخوای که بعید میدونم اینطور باشه.

شما دو کامیون سکه بزن مهر برادرزاده من.اگه گوشه چشمش اشکی بشه دنیا رو خراب میکنم،ما قرار نیست دخترمونو بفروشیم.اولین برخورد قاعدتا نباید انقدر بی حرمت میشدیم ولی متاسفانه شما حتی حرمت مهمان رو هم نگه نمیدارید.

اون لحظه میتونم قسم بخورم که پدرشوهرم به خون پسر بی شخصیتش تشنه بود.

مادرشوهرم که خیلی پیر و مهربونه چشماش پر از اشک بود و خواهرشوهرام و دخترای خواهرشوهرم فقط سکوت کرده بودن و نگران نگاه میکردن.

شوهرم فقط عرق میریخت.

برادرشوهرهای کوچیک تر از شوهرم که از ذوق و شوق زن گرفتن داداششون روی پا بند نبودن اومده بودن نزدیک من و مامانم نشسته بودن و هرچقدر عزت و احترام میزاشتن داداش بزرگه با یه حرکت میزد و می ریختش.

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

جو خیلی سنگین بود.بابام و عموهام و دایی هام اخمشون تو هم رفته بود و بلند شدن که اون مهمونی مسخره رو تموم کنن.بماند که چقدر پیرمرد بیچاره اظهار شرمندگی کرد و بخاطر رفتارهای زشت پسرش ازمون عذر خواهی کرد.

اومدیم خونه و وقتی به رفتار زشت برادرشوهرم فکر کردم گفتم از همین الان به هم بزنیم بهتره تا دو سال بعد با بچه و یه عالمه خاطره بخوایم جدا بشیم.

نظرمو که گفتم عموم و بابام سپردن به خودم و گفتن صبر کن چند روز بگذره،با ارامش فکراتو بکن و تصمیم بگیر.

ولی داییم میگفت حق نداری بری توی اون خانواده.این ادم روز خوش برات نمیزاره.

فردای اون روز پدرشوهرم و شوهرم و دو سه نفر از بزرگای خانواده شون اومدن خونمون و عذرخواهی کردن و کلی حرف رد و بدل شد.بابام مخالفتشو اعلام کرد و خلاصه به هر طریقی که بود بعد از یکی دو هفته بابامو راضی کردن و چون شوهرم ادم موجهی بود و تحقیق که کرده بودن همه ازش خوب گفته بودن بابام رضایت داد که نامزد کنیم.

یه جشن نامزدی خیلی مفصل و خوب بابام گرفت و اون شب هم برادرشوهرم هر آنچه که لیاقت خودش بود به مهمونای خودشون در مورد ما گفته بود!که بعدا گندش درومد

اینکه بابای من مواد فروشه.😂😂😂😂و عموهام همه مشروب خورن و مامانم یکی از هفت خط های روزگاره و خودمم خنگم و هرکار کردم چندساله نتونستم دانشگاه قبول بشم!

تخم_حرام#   برادرشوهرت


😳😳😳😳

همسرمهربونم💏چهل سال بعدجلوی آینه موهایم را شانه کنم..👵روسری آبی ام را بپوشم وآرام آرام بروم توی آشپزخانه..نگاهت کنم و بگویم :دیدی گفتم میان ..لبخند بزنی☺بگویی : چقدر قشنگ شدی😍یاد وقت هایی بیفتم که جوان بودم.👩ناراحت شوم که پیر شده ام 👵..زشت شده ام ..و تو باز بگویی با موهای سفید بیشتر دوستت دارم👵و من مثل بیست سالگی هایم ذوق کنم😍سر بزنم به قیمه ای که برای بچه هایمان پخته ام ..🍲بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی.بگویی این فسقلی عجیب شبیه تو شده..من برایت چای بریزم.☕بچه هایمان بیایند.مدام بگویم :قند نخور آقا.چایی داغ نخور .. بذار سرد شه..تو لبخند بزنی☺من مثل چهل سال پیش شوم و جلوی بچه هایمان سرم را روی شانه ات بگذارم ..💑نوه هایمان را بغل کنیم .👶دخترهایمان سالاد درست کنند و غذا بیاورند ..پسرها سفره بیاورند و بشقاب بچینند..پسر اولمان بگوید :هیچی دستپخت تو نمی شه مامان..عروسمان خودش را برایش لوس کند و بگوید:پس دستپخت من چی ؟!پسرمان نازش را بکشد😍ما از حال خوششان ذوق کنیم ..زیر گوشت بگویم : مرد زندگی بودن را از خودت یاد گرفته.❤باز هم نگاه های مهربانت.👀و باز هم درد زانوهایم یادم برود ..بچه ها بروند خانه هایشان ..ومن از خوشحالی ده بار بمیرم که چهل سال است تو را دارم ..💏

# عجب عموی گلی

خدایا اگه دلت خواست اگه صلاح دیدی روزی بشه منم تیکربارداری بزنم🙏خدایاشکرت منم باردارشدم به لطفت💜💜💜شادی روح برادر مظلوم جوان مرگم  اگه دوست داری صلوات🖤💔🙏😔

چه خوب که حالا خانوادت جوابشون دادن. هیچی نمیگفتن آدم حرص میخورد

فقط 12 هفته و 5 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم باچشمهایی درشت که همه ی دنیا را زیبا میبیند عاشقانه زندگی میکند، تنفر برایش بی معناست، مهربانی را یادش میدهم، اعتماد راهم...یادش میدهم همه دنیایش را با مادرش قسمت کند، حتی خطاهایش را،آن وقت هیچ وقت تنها نمی ماند ...نمیگویم دخترم بترس ازمردها می گویم بترس ازگرگها، مردهاکه گرگ نیستند، پدرت فرشته ای است که روزی خدا او را فرستاد و روح تنهای مرا لمس کرد و نگذاشت ، تنهابمانم....روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم اما بسیار قوی تر، بسیار بخشنده تر، بسیار مهربان تر و بسیار صبور تر...
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز