من تازه ازدواج کرده بودم شب بودشوهرم سرکاربودخونمم باخونه مادرشوهرم تویه حیاطه ساعت۱۲شدشوهرم ۱۲ونیم میومدخونه گفتم لامماروخاموش کنم بخابم نیم س دیگ شوهرم میاد دیگ لامپاروخاموش کردم خوابیدم توخواب وبیداری بودم ک دیدم یکی گرفته پاهامومیکشه دادمیزدم میبردنم بالامیکوبیدنم زمین به زمین چنگ زدم توتاریکی رفتم به سمت ورودی دروواکردم فرارکردم خونه مادرشوهرم همشون تعجب کردن اینوخ اونجاچی میکنم بدهاقضیروبراشون تعریف کردم