فعلا چاره ای جز فکر کردن بهش نداری طبیعیه شاید همه کسایی که سلیقه شون مثل اونه بدت بیاد از همه جاهایی که باهم رفتین حتی همه پسرها ولی بعد از مدتی بهش عادت میکنی نه اینکه از ناراحتیت کم بشه نه ولی میتونی با اون غم زندگی کنی و بخندی ولی نه مثل قبل تا اینکه دست روزگار تورا برای عشق جدیدی که لایقش هستی انتخاب میکنه بعد ها هم فکر میکنی شاید با اون خوشبختتر بودم تا روزیکه خبر از احوالش بهت میرسه می بینی چه لطفها پشت پرده در حقت شده که نرسیدی اونوقت هر لحظه که به فکرش میافتی چندشت میشه و با کمال قدردانی میگی خدایا شکرت که نشد چه ابله بودم یادمه روزی که هجده سالم بود رفت برای همیشه اونقدر غصه دار بودم که لب به غذا نمیزدم فقط میرفتم یه جای خلوت تا گریه کنم هرجایی که بود یه دفعه به خودم گفتم شاید برگرده یه فال حافظ میگیرم وقتی شعرش را خوندم گفتم دلخوشکنک بهم داده ولی بعدا توزندگی معنی شعرش دستم اومد :
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
صد نکته از این دفتر گفتیم و همین باشد
از لعل تو گریابم انگشتری زینهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد ... بقیه شعر را میتونید سرچ کنیدولی واقعا اون موقع دلم گرفت