2777
2789
عنوان

شکست عشقی

| مشاهده متن کامل بحث + 67223 بازدید | 1266 پست

ادامه10:

مدتها میگذشت و محمد توی دانشگاه منو زیر نظر میگرفت اما از اونجایی که از غرور بیش از حد من خبر داشت جرات نمیکرد پا پیش بزاره و مدام حمید و ترقیب میکرد که مستقیما با من حرف بزنه تا نظر منو عوض کنه یک روز که توی خونه نشسته بودم و مشغول درس خوندن بودم تلفن خونه زنگ زد وقتی گوشی و برداشتم صدای حمید و شناختم خیلی خوشحال شدم انگار قند تو دلم آب کرده بودن باورم نمیشد که حمید زنگ زده و من گوشی و جواب دادم اول ازم پرسید خواهرت هست اما من کاملا متوجه شدم که بهانه هست و اون در واقع با خواهرم کار نداره بعد که مطمئن شد کسی خونه نیست بهم گفت میخواد با من حرف بزنه من با خجالت  و صدایی که میلرزید بهش گفتم بفرمایید من گوش میدم شاید یکربعی حرف زد ولی تماما در مورد محمد و علاقه ای که به من داره گفت ولی من که عاشق خودش بودم اصلا نفهمیدم چی داره میگه و انگار توی عالم هپروت سیر میکردم اخر سر بعد از کلی صحبت بهش گفتم من به محمد علاقه ای ندارم  دیگه نمیخوام حرفی از محمد بشنوم  اما حمید از من خواست که بیشتر فکر کنم تا در یک فرصت دیگه با من تماس بگیره و نظر نهایی منو بپرسه


ادامه11:

اون زمان من موبایل نداشتم و حمید فقط با تلفن خونه میتونست با من حرف بزنه واسه همین نمیشد زمان مشخصی تعیین کنه که با من حرف بزنه خلاصه توی اون هفته من رفتم مشهد خونه برادرم و یک هفته ای اونجا بودم وقتی برگشتم گویا حمید زنگ زده بود و مامانم گوشی و برداشته بود و حمید هم سراغ منو از مامانم گرفته بود که فهمیده بود من مشهدم و معلوم نیست کی بیام بعد از یک هفته که برگشتم مامانم بهم گفت حمید زنگ زده و با تو کار داشته من که میدونستم باز هم میخواد در مورد محمد با من حرف بزنه زیاد اهمیت ندادم و رفتم دانشگاه حمید کارمند بانک بود و زیاد دانشگاه نمیومد اون زمان کلاس های دانشگاه پیام نور اجباری نبود ولی اون روز حمید وتودانشگاه دیدم اومد جلو و گفت که تماس گرفته من هم ابراز بی اطلاعی کردم و میخواستم هر چه زودتر ازش فاصله بگیرم چون محمد هم با حمید ایستاده بود و توی چشمهای من زول زده بود و احساس موذب بودن میکردم خلاصه حمید به من گفت که امروز عصر دوباره تماس میگیره و من تمام اون روز منتظر تماسش بودم غروب بود که تماس گرفت و به من گفت که سوالی داره و از من میخواد راستشو بگم ازم پرسید که آیا تو کسی دیگه ای رو دوست داری که به خواستگاری محمد جواب منفی میدی ؟ تمام بدنم داغ شده بود مونده بودم چی باید بگم دوست داشتم بهش بگم چقد دوسش دارم از طرفی غرورم اجازه نمیداد ساکت بودم و هیچی نمیگفتم چند بار دیگه این سوالو پرسید  و بهم قول داد اگه راستشو بگم بهم کمک میکنه به عشقم برسم اما من باز هم سکوت کردم و ازش خواستم دیگه تماس نگیره اونم وقتی دید من خیلی موذب شدم دیگه ادامه نداد و قطع کرد سه ماهی میگذشت و من دیگه نه تو دانشگاه دیدمش و نه تماسی از طرفش داشتم...


بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ادامه12:

دلم میخواست زنگ بزنه و بهش بگم که چقد دوسش دارم اما اون حتی به ذهنش هم خطور نمیکرد معصومه مغرور بخواد دوسش داشته باشه در همین حین از خواهرم شنیدم که با یک خانومی که اهل یکی از شهرهای غرب کشور هست و در شهر ما دانشجو هست دوست شده اون خانوم هم اسمش معصومه بود دختر زیبایی بود و صدای بسیار زیبایی داشت خونه ما رفت و آمد میکرد و محل کار خواهرم هم زیاد میرفت بعدا از زبون خواهرم شنیدم که عاشق حمید شده و از خواهر من خواسته رابط باشه تا بتونه به حمید برسه اصلا نمیتونستم این موضوع بپزیرم میترسیدم حمید هم از این دختره خوشش بیاد و من واقعا مجبور به فراموشی حمید بشم خیلی با خودم کلنجار رفتم اما نتونستم به حمید بگم دوسش دارم تا اینکه دختره کار خودشو کرد و از طریق خواهرم با حمید رابطه برقرار کرد و حمید و عاشق خودش کرد مادر حمید علاقه ای به ازدواج پسرش با اون خانوم نداشت و تنها دلیلش هم این بود که  ما در شرق کشور زندگی میکردیم و خانواده اون خانوم در غرب کشور خلاصه مخالفت های مادر حمید به حدی زیاد شد که حمید هم داشت بیخیال این ازدواج میشد ...

ادامه13:

در همین حین خواهر دومم هم با همون خواستگارش که مدتها منتظر بودن تا وضعیت روحی خانواده بعد از فوت پدر التیام پیدا کنه ازدواج کرد و رفت خونه خودش توی مراسم عروسی خواهرم مادر حمید هم دعوت بود وقتی که منو توی عروسی دید یک دل نه صد دل عاشقم شد تعریف از خودم نباشه من دختری جوان و رعنا و زیبا رویی بودم بعد از عروسی مادر حمید با خواهرم تماس میگیره و از خواهرم میخواد که نظرشو در مورد ازدواج من و حمید بپرسه اما خواهرم به دلیل علاقه ای که حمید به اون خانوم داشت و فعلا به خاطر مخالفت های مادرش مسکوت مونده بود با این ازدواج مخالفت میکنه در همین حین هم خواهرم از ادامه رابطه حمید با اون خانوم خبر داشت به همین دلیل اصلا تمایلی به اینکه مادر حمید بخواد حمیدو مجبور به ازدواج با من بکنه نداشت ....روزها میگذشت و من هر از گاهی حمید و تو دانشگاه میدیدم تا اینکه یک روز که دانشگاه تقریبا خلوت بود و حمید هم تنها اومده بود و محمد باهاش نبود اومد جلو و خواست با من حرف بزنه من از اینکه بخوام با پسری مستقیما و چشم تو چشم حرف بزنم موذب بودم آخه هیچ وقت اهل دوست پسر نبودم و تجربه ای در این باره نداشتم حمید هم وقتی موذب بودن منو دید گفت که عصر تلفنی با من حرف خواهد زد باز هم منتظرش بودم ایندفعه با خودم فکر میکردم اگه دوباره از من بپرسه کسیو دوست دارم یا نه حتما بهش میگم هر چند میدونستم خیلی دیر شده اما با خودم فکر میکردم حداقلش حرف دلمو زدم و اون هم میدونه دوسش دارم ....

ادامه14:

خلاصه عصر حمید زنگ زد این بار هم مثل سابق همون سوال و ازم پرسید از اونجایی که قبلا بهش فکر کرده بودم و میدونستم باید چی بگم با صدای لرزان بهش گفتم که شما از علاقه من آگاهید و فکر نمیکنم نیازی باشه که من بگم چه کسیو دوست دارم خجالت میکشیدم مستقیما بهش بگم دوسش دارم ....حمید شوکه شده بود اون حتی باور نمیکرد من بخوام عاشق باشم دوباره سوالشو پرسید و به من فهموند که متوجه منظور من نشده اما من اصرار داشتم مستقیما ابراز علاقه مو بیان نکنم تا خودش بفهمه ....بعد از اینکه چند بار سوال کرد و هر بار من گفتم خودتون میدونید اون شخص کیه حمید گفت میتونم حدس بزنم اما نمیتونم باور کنم ولی من بهش گفتم باید باور کنی چون واقعیت داره حمید به من گفت که شوکه شده و نمیدونه چطوری باید به محمد بگه دیگه به من فکر نکنه اون روز گذشت و حمید دیگه تماس نگرفت محمد هم کمتر توی دانشگاه میومد اگه هم بعضی مواقع منو میدید از من فاصله میگرفت من هم از اونجایی که از علاقه حمید به اون خانوم اطلاع داشتم مطمئن بودم که حمید روی ابراز علاقه من حسابی باز نکرده و اهمیتی نداده تا اینکه یک روز خواهرم منو صدا کرد و به من گفت میخواد باهام حرف بزنه

ادامه15:

 نمیدونستم چی میخواد بگه اما در کمال ناباوری فهمیدم از ابراز علاقه من نسبت به حمید مطلع شده و مثل آتشفشان در حال جوشیدن هست به من گفت از تو انتظار نداشتم اصالت خانوادگیمونو زیر پا بزاری و این رفتارت اصلا قابل قبول نیست و باعث خجالت من جلو همکارم شده من فقط سکوت کردم و سرمو پایین انداختم خواهرم گفت حمید گفته من بین علاقه به دوتا معصومه  گیر کردم و وقتی که تعجب خواهرمو دیده بهش گفته معصومه دوم خواهر تو هست و به من ابراز علاقه کرده من از این رفتار حمید خیلی ناراحت شدم و تصمیم گرفتم برای اولین بار باهاش تماس بگیرم حمید یه خط مستقیم تلفن توی اتاق خودش داشت و فقط خودش اون خط و جواب میداد آخرین باری که با من حرف زده بود شماره اتاقشو به من داد و گفت اگه کاری داشتی تماس بگیر من فکر نمیکردم به اون شماره تلفن احتیاجی پیدا کنم واسه همون یادداشت نکرده بودم اما از اونجایی که حافظه ریاضی خوبی داشتم خیلی خوب اعداد توی ذهنم باقی میموند یکم فکر کردم و شماره یادم اومد تماس گرفتم اما اصلا حال خودمو نمیفهمیدم

ادامه16:

وقتی بوق تلفن به صدا در اومد متوجه شدم یه صدایی از اون طرف تلفن مدام میگه الو الو من انقد ناراحت بودم که متوجه نشده بودم حمید گوشی تلفن و برداشته و داره میگه الو بعد از چند بار به خودم اومدم و با صدای لرزان گفتم الو صدای حمیدو شنیدم که با خوشحالی گفت جانم بفرمایید با شنیدن کلمه جانم تمام بدنم داغ شد خوشحالی حمید و به وضوح میشد از پشت تلفن فهمید حمید همیشه منو به اسم فامیلی صدا میکرد اما اون روز  برای بار دوم به من گفت جانم معصومه جان بفرمایید امری داشتید؟ مونده بودم چی باید بگم یکم خودمو جمع و جور کردم و فقط گفتم از شما انتظار نداشتم ....حمید پرسید انتظار چه چیزی رو گفتم چرا این موضوع و به خواهرم گفتید حمید سکوت کرد فکر نمیکرد من تماس گرفتم واسه گلایه کردن من هم در ادامه فقط گفتم تماس گرفتم که بگم من حماقت کردم و در مورد علاقه م میخوام تجدید نظر کنم و اصلا اشتباه کردم که گفتم به شما علاقه دارم و ازش خواستم دیگه با من تماس نگیره من تمام این حرفارو به حمید میگفتم اما ته دلم به شدت بهش علاقه داشتم با خودم فکر میکردم حالا که دارم بهش میگم دیگه تماس نگیره اون حرف منو جدی نمیگیره و مطمئن بودم که دوباره تماس میگیره بخصوص اینکه میدونستم مادرش منو دوست داره و ترجیح میده حمید با من ازدواج کنه

ادامه17:

 اما حمید دیگه تماس نگرفت خواهر من هم از اون بانک به جای دیگه منتقل شد و تقریبا رفت و آمد خانوادگیمون هم کم شد فقط هر از گاهی مادر حمید توی خیابون خواهرمو میدید و احوالپرسی مختصری داشتن روزها میگذشت و من همچنان منتظر تلفن حمید بودم اما دریغ از حتی یک تماس ...من سال های آخر تحصیلم بودم اما دیگه نه محمد و نه حمید و زیاد نمیدیدم شاید بعضی مواقع که توی دانشگاه بودم اونا هم بودن اما خودشونو از من قایم میکردن که منو نبینن خلاصه اینکه دانشگاه تموم شد اما خبری از حمید نشد تا اینکه یک روز توی خونه مشغول مطالعه بودم(برای کارشناسی ارشد شرکت کرده بودم) که صدای زنگ خونه رو شنیدم آیفون و جواب دادم صدای همون خانومی بود که دوست خواهرم بود و از شهر های غربی کشور اومده بود شهر ما منظورم همون معصومه که حمید عاشقش شده بود، تعجب کردم که جلو در خونه ما چیکار داره ازم خواست برم بیرون وقتی درب و باز کردم حمید و معصومه رو جلو درب دیدم که یک کارت دعوت برامون آوردن من و مامانم و خواهرم برای مراسم ازدواجشون دعوت شده بودیم ظاهر خودمو حفظ کردم و ازدواجشونو بهشون تبریک گفتم وقتی برگشتم توی خونه کارت و باز کردم باید مطمئن میشدم که اسم حمید توی اون کارت نوشته شده نمیتونستم باور کنم وقتی چشمم به اسم حمید افتاد که کنار اسم معصومه نوشته شده بود بغضم ترکید ساعت ها گریه کردم داشتم دیوانه میشدم میدونستم خودم مقصر بودم اما غرور لعنتی منو به این روز کشیده بود چاره ای نداشتم جز اینکه بپزیرم حمید هم دیگه رفت ....

ادامه18:

شش سالی از ازدواج حمید و معصومه میگذشت و من بعدها خبر بچه دار شدنشونو شنیدم دیگه به از دست دادن حمید عادت کرده بودم توی این سالها خواستگارهای زیادی داشتم اما همون غرور لعنتی که نمیدونم از کجا اومده بود برای هر خواستگاری بهانه ای میتراشیدم و جواب رد میدادم در همین حین برادر چهارمم تحصیلاتشو تموم کرده بود و شغل عالی داشت و ازدواج کرد خانومش هم معلم بود و زندگی خوبی داشتن برادر کوچکتر از من هم تحصیلاتشو تموم کرد سربازی رفت و بعد از اون یک پست عالی توی یکی از ادارات دولتی در یک استان دیگه که دور از ما بود پیدا کرد اما ازدواج نکرد... تنها همدم مامان من بودم بعد از فوت پدر من تنها فرزندی بودم که تنهایی های مادرمو پر میکردم توی همین مدت ماشینی خریده بودم و روزهای بیکاری و تعطیل به اتفاق مادرم به تفریح و گردش میپرداختیم پدرم قبل از فوتش بیمه بود واسه همین بعد از اینکه فوت کرد حقوقی از طرف تامین اجتماعی پرداخت میکردن و با حقوقی که من داشتم زندگی خوبی داشتیم البته تمام اموالی که از پدرم باقی مونده بود از طرف تمام بچه ها به نام من و مادرم زده شد خواهر و برادرهای من هیچ کدوم اندک توقعی از اموال پدر نداشتن و نظرشون این بود که پدر به اندازه کافی برای ما زحمت کشیده و حالا ما همه زندگی خوبی داریم و نیازی به اموال پدر نداریم ....

ادامه19:

مادرم از اینکه من به خواستگارهام جواب رد میدادم ناراحت بودن اما از اونجایی که خانواده من اهل دخالت نبودن و منو دختر عاقلی میدونستن زیاد به من گیر نمیدادن ....خواهرم یک خواهر شوهر داشت که اسمش اکرم بود با من خیلی دوست بود و توی مشهد زندگی میکرد اکرم حسابرس بود و بعضی مواقع که شرکتهای کوچیک نیاز به حسابرس داشتن میومد و کارهای اونهارو انجام میداد یک روز که اومد شهر ما برای انجام کار حسابرسی واسه یک شرکت تقریبا بزرگ از من خواست همراهش برم من هم توی اون چند روز که تعطیلی بود و حوصله نشستن توی خونه رو نداشتم تصمیم گرفتم با اکرم برم...... توی اون شرکت ،حسابداری داشتن که مجرد بود بعد از اینکه منو دیده بود به اصرار زیاد از اکرم خواسته بود شماره موبایل منو بده تا با من در مورد علاقه ش صحبت کنه اکرم هم با توجه به اینکه توی شهر بزرگ زندگی میکرد و اینکه شماره موبایل منو یک پسر مجرد داشته باشه موضوع خیلی مهمی براش نبود اینکارو کرده بود(اکرم حتی فکرشو نمیکرد اون آقا چقدر پلید هست) اون آقا بارها با من تماس گرفت و از من خواستگاری کرد من هم که خیلی چشممو نگرفته بود ازش خواستم که با خانواده بیان منزل ما وگرنه من اهل تماس تلفنی و دوستی بین دختر و پسر نیستم

ادامه20:

ولی اون آقا که اسمش امیر بود اصرار زیادی به ارتباط قبل ازدواج داشت و وقتی مخالفت های منو میدید تصمیم گرفته بود به هر نحوی که شده منو مجبور به ارتباط کنه ....اکرم توی لب تاپش عکس های زیادی از من داشت البته من هم از اکرم عکس داشتم آخه ما با هم دوست بودیم و از طرفی هم برادر اکرم داماد ما بود و خیلی با هم صمیمی بودیم اینو که میگم بعدها متوجه شدم ......متوجه شدم امیر عکس های منو از لب تاپ اکرم که گویا روی میز شرکت روشن بوده و اکرم در حال کار کردن بوده کش رفته حالا انگار توی اون لحظه اکرم توی اتاق نبوده و امیر تمام عکس های منو برای خودش ذخیره کرده بود بعدها با من تماس گرفت و منو تهدید کرد که ازت عکس دارم من اول باور نکردم و گفتم دروغ میگی و میخوای منو مجبور به ارتباط کنی اما وقتی مشخصات چندتا از عکس هارو داد فهمیدم راست میگه ولی باز هم اصرار به خواستگاری رسمی داشتم امیر هم بعد از پافشاری من خانوادشو فرستاد برای خواستگاری

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز