ادامه10:
مدتها میگذشت و محمد توی دانشگاه منو زیر نظر میگرفت اما از اونجایی که از غرور بیش از حد من خبر داشت جرات نمیکرد پا پیش بزاره و مدام حمید و ترقیب میکرد که مستقیما با من حرف بزنه تا نظر منو عوض کنه یک روز که توی خونه نشسته بودم و مشغول درس خوندن بودم تلفن خونه زنگ زد وقتی گوشی و برداشتم صدای حمید و شناختم خیلی خوشحال شدم انگار قند تو دلم آب کرده بودن باورم نمیشد که حمید زنگ زده و من گوشی و جواب دادم اول ازم پرسید خواهرت هست اما من کاملا متوجه شدم که بهانه هست و اون در واقع با خواهرم کار نداره بعد که مطمئن شد کسی خونه نیست بهم گفت میخواد با من حرف بزنه من با خجالت و صدایی که میلرزید بهش گفتم بفرمایید من گوش میدم شاید یکربعی حرف زد ولی تماما در مورد محمد و علاقه ای که به من داره گفت ولی من که عاشق خودش بودم اصلا نفهمیدم چی داره میگه و انگار توی عالم هپروت سیر میکردم اخر سر بعد از کلی صحبت بهش گفتم من به محمد علاقه ای ندارم دیگه نمیخوام حرفی از محمد بشنوم اما حمید از من خواست که بیشتر فکر کنم تا در یک فرصت دیگه با من تماس بگیره و نظر نهایی منو بپرسه