عزیزم منم میدونستم خانوادم راضی نمیشدن به ازدواجمون اما با هزار بدبختی جلوشون ایستادم من بچه آخری خونه عزیره همه بودم،اما فقط مامانم و بابام اومدن عروسیم خواهر و برادرام نیومدن
روز و شب نداشتم،داداش بزرگم انقد دوستم داشت همیشه دستامو میبوسید اما سره قضیه ازداواجم سرم داد زد گفت دیگه اسمتو نمیارم....
اما من پای عشقم موندم