امروز عصر با دختر خالم رفتیم بیرون پیاده روی جمعه هم بود شلوغ دوتا دختر جلومون بودن ببخشید با لباس راحت و ارایش انچنانی که خیلی زشت بودن ما پشت سرشون بودیم اصلا هم کاری به کارشون نداشتیم گوشیم زنگ خورد گوشی رو برداشتم حرف زدم قطع کردم اصلا هم حرف بدی نزدم دخترای جلویی وایسادن من و دختر خالم جلو افتادیم یهو یکی از دخترا با صدای بلند گفت هوی چرا دوستمو مسخره کردی منم اصلا به خودم نگرفتم یهو زد پشت سرم گفتم میگم چرا دوستمو مسخره کردی گفتم من حرفی زدم؟به دوسش گفتم من شمارو مسخره کردم؟دختره باز گفت اره با گوشیت حرف میزدی دوستمو مسخره کردی گفتم با شوهرم حرف زدم چیکار به تو و دوستت داشتم اصلا حرف برام نومد فهمیدمم اگه سر به سرش بذارم قاطی میکنه خیلی بد حرف زد وسط شلوغی من کاری نکردم زد تو سرم خدا نبخشتش از عصر حالم گرفته اصلا نمیتونم هضمش کنم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
مستی دیوانه ای چیزی بوده. مهم نیست فکر کن مریضی روانی داشته تحت فشار بوده دعا کن خوب شه مریض لایق ترحمه.
آدمها فکر میکنند اگر یک بار دیگر متولد شوند، جور دیگری زندگی میکنند؛ شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود. فکر میکنند میتوانند همه چیز را از نو بسازند، محکم و بی نقص! اما حقیقت ندارد.. اگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم، اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم، اگر آدمِ ساختن بودیم، از همین جای زندگی مان به بعد را میساختیم! "آنتوان دوسنت اگزوپری"
تو هم میزدی تو سرش دختر لجن سلیته رو...من بودم یکی میخوابوندم زیر گوشش که بفهمه از این گ و ه خوریا نکنه...یعنی چی اخه؟؟؟ نباید میریختی تو خودت هر چیم میشد نباید کوتاه میومدی...اینجور ادما درسته منتظر دعوان ولی خیلی بی ادبی کرد....اشغال