من نامزدم همسرم تهران زندگی میکنه ما توی زنجان
همسرم هر سه هفته یه بار میاد به من سر میزنه
من چند قبل اینکه بیاد گوشواره سرویس طلاهامو شکوندم یعنی توی خواب شکست همسرم که اومد بهش گفتم گفت فدای سرت رفتیم بدیم جوش بزنن گفتن که نمیشه اگه جوش بخوره باز میشکنه
عوض کردیم یه گوشواره دیگه خریدیم
من که دیدم دیگه سرویس طلام ست نیست تصمیم گرفتم دستبند رو هم بفروشم تا با پول اون یه النگو بگیریم و شوهرم برای عید قربان زیاد تو خرج نیفته
از طرفی از دستبندش اصلا خوشم نمیومد از دستم همش میفتاد کلا خوب نبود
بعدش رفتیم واسه جشن حنابندون که توی شهر خودمون هستش با شوهرم آتلیه دیدیم
و امروز همسرم برگشت شهر خودشون