آره به خدا الان راحتم دیگه تو زندگیم اعصاب خوردی ندارم اما دلم یهو براش تنگ شد الان یه دونه مرغ میخرید پانزده تومن حامله بودم سال ۹۳ اندازه مرغ هم براش ارزش نداشتم ویار م فسنجون بود میدونست برام فسنجون پخت با استخون مرغ باورتون میشه گوشتهاش را خورده بودن با استخونهاش برا من غذا پخته بود گوشتهاش را کوکوی مرغ کرده بود واسه اون عروسهاش به خودم هم گفت گوشتها را کوکو کردم با استخوانش هم برا من غذا پخته بود به شوهرم گفتم برام نون پنیر میذاشت خیلی محترمانه تر بود تا اینکه استخوان جلوم بریزه