اعصاب خیلی خیلی خورده
به خدا دلم میخواد بعضی اوقات بمیرم از این حجم حماقتم
صبح رفتم باشگاه انرژی مثبت صبحونه شوهرمو آماده کردم طبق برنامه رژیمش
ناهار رژیم مخصپص خودش درست کردم
ارایش کردم
موزیک گذاشتم
منتظرش نشستم اومده خونه
سلام روبوسی
بعد میگم چه خبر
یهو مث ایناییی که دیوونن رفته توقیافه
میگم چته پوزخند میزنه میگه هیچی نمیخوام بگم!!!!!
میدونه عصبیم میدونه میریزم بهم
هی نیششو باز میکنه پوزخند میزنه میگه هیچی
وچپ چپ بهم نگاه میکنه انگار من یه کاری کردم خودم میدونم و میخوام به روش نیارم
هی میگم چته عزیزم؟ نیم ساعت من میپرسم چته اون رومخه هی میریزتم بهم
منم رفتم سفره رو آوردم پهن کردم قابلمه رو برعکس کرذم وسطش ظرف نمکمم آوردم مشت مشت ریختم روش گفتم اینم رژیمت کوفت کن
میدونه من اعصاب ندارم میره
رومخم
چیکار کنم؟شوهر شمام یهو این رفتارارو نشون میدن؟شما توهمچین مواقعی چیکار میکنید؟دلم میخواست جرات داشتم قابلمه روهم میزدم توسرش