من داشتم میترکیدم آخرشب. ولی خیلی راحت و ریلکس مقاومت کردم. تو زمستون هم بود و هوا سرد. استرس هم داشتم.
شب ساعت ۱۰به بعد بود که حس کردم دستشویی دارم. ولی قابل تحمل بود. ساعت ۱۲ از تالار که اومدیم خونه واسه رقصیدنِ دوباره تو حیاط حسابی سرد و جمعیتی آدم دورم حس کردم دیگه دلم میخواد بپرم تو دستشویی . ولی واقعا خدا کمکم کرد چون حواسم کلا پرتِ مجلس و رقصیدن و اینا بور که اصلایادم رفت. 😅
آخرشب که اومدیم خونه. مامانم اینا هم بدرقمون کرد تا داخل خونه. دلم میخواست لباس عروسمو باعشششششق همسرم در بیاره. ولی تا رفتم داخل خونه به مامانم گفتم دربیار فقط برم دستشویی که دارم میمیرم. 😑آخرشم به آرزوم نرسیدم. هنوزم حسرت میخورم که لباس بهترین شب زندگیم رو با عجله از تنم کنَدم. 😓