دبیرستانی بودم ی دوستی داشتم ب اسم مهرناز من با ی پسر ک وضع مالی پدرش خوب بود دوست شدم و مهرناز ب من حسادت میکرد بعد چند وقت فهمیدم دوستپسرم با مهرناز دوست شده و روابط بدی داشتن و مادر مهرناز هم فهمید و ب پسره گفت یا ازدواج میکنید یا شکایت میکنم پسره بازم ب من زنگ میزد میگفت دوسش ندارم و باهاش ازدواج میکنم و ی کاریش میکنم خودش فرار کنه.....
نامزد کردن مامان مهرناز فکر میکرد من دنبال پسره ام هنوز اومد ب من گفت دیگه بهش زنگ نزنو اینا وگرنه ابروتو میبرم....و ب من تهمت زد در صورتی ک پسره هی باز ب من زنگ میزد منم خطمو عوض کردم......
مهرناز هیچ تحقیقی درموردش نکرده بود و فقط چشمش ب لندکروزه زیر پای پسره بود ک اونم مال باباش بود بابای پسره هم ب این ازدواج راضی نبود و گفت از ارث محرومش میکنم
من درمورد پسره خیلی چیزا میدونستم میدونستم مشروب میخوره میدونستم معتاده قرصه ترامادوله میدونستم هر روز با یکیه حتی وقتی نامزد کردن.....
اما این چیزا رو ب دوستم نگفتم و اونا ازدواج کردن و میدونم الان بچه دارن ی دختر......
ب نظرتون من اشتباه کردم بهش نگفتم؟ همش عذاب وجدان دارم ما از اون شهر رفتیم بخاطر شغل پدرم و دیگه خبری ازشون ندارم....اما ب نظرتون من حق داشتم بعد از خیانتی ک دوستم دوستی ک از مهدکودک باهاش بودم و تهمتایی ک بهم زدن بهش میگفتم؟؟؟؟؟