از دیشب.
دلیل قهرم اینه که همش دارمی دعوا میکنیم بخاطر اشتباهاتش.
حالا دیگه گفتیم با هم حرف نزنیم تا شرایطش مناسب ازدواج باشه، بعد بحرفیم.
از وقتی عقد کردیم یه روز خوش و با خیال راحت نداشتم.
کادوهای عقدمو دادم بهش قرضاشو داد.
بعد همون موقع، تمام مدت داشته به هممون دروغ میگفته.
آخرش دیشب برگشت گفت اگه ازدواج نکرده بودم الان یه حور دیگه بودم و یه جا دیگه بودم و پیشرفت کرده بودم و اینا...
(البته قبلش ای گفت بجز اینکه الان تو رو دارم میگما...)
ولی من داغ کردم.
چون از نظر پولی و همه چیز، ازدواج خیلی واسش خوب بوده...
ولی حرف الکی میزد.
دیگه ابنجوری شد که کلی فحش و اینا دادم
بعدشم مامانم گفت حالا که دیکه اینجوری حرف زدی باهاش، بهتره سفت بگیری تا درست کنه کاراشو.
دیدم راست میگه.
ولی دارم دیوونه میشم از بی خبری