چند روز پیش هووم خودکشی کرد، خودکشی ناموفق؛ دلیلش این بود که فهمید من هووش هستم. نتیجه این شد که من مورد تحریم همسرم قرار گرفتم.. در حالی که هووم سر من اومده بود و من سر اون نیومده بودم... مورد تهدید و بی احترامی همسرم قرار گرفتم.. در حالی که من فقط به شماره ی همسرم زنگ زده بودم و با اینکه سه ماه بود میدونستم که هست هرگز بهش نگفته بودم هووش هستم و با ادب و محبت باهاش رفتار کرده بودم و با اینکه همسرم منو ترک کرده بود و با اون زندگی میکرد و همه ی درآمد و محبتش را نصیب اون میکرد، صبر کرده بودم و در حق شوهرم هم خیلی فداکاری و گذشت زباد کرده بودم.. دلم میخواد بدونم چرا وقتی هووم خودکشی کرد همسرم اینقدر به من بی احترامی کرد، من که هرگز به اون خانم نگفته بودم هووش هستم، حتی باهاش مهربون بودم.. احساس دلشکستگی دارم. احساس اینکه مورد ظلم قرار گرفتم. شوهرم با بی ادبی منو طرد کرد با اینکه سه ماه بود بهش میگفتم قبل از اینکه ایشون متوجه بشه، من حاضرم دلوطلبانه از زندگیش برم؛ چون هردو میدونستیم اگر بفهمه خودکشی میکنه؛ اونم متاسفانه جلوی چشم بچه ها... احساس میکنم شوهرم بمن ظلم زیادی کرده.
اگر واقعی باشه واقعا ناراحت شدم از این تاپیکولی شما چرا برای خودت ارزش و احترام نمیگذاری؟ اون هوو آو ...
باید چی کار میکردم.. اون زن باردار بود وقتی متوجه شدم. با همسرم هم دعوا کردم. اما همسرم قبول نکرد به ازدواجمون خاتمه بدیم هرچند اصرار کردم، تا اینکه این خانوم متوجه شد و خودکشی ناموفق کرد
یعنی دلش میخواست یه هووی دیگه هم میداشت که جاش خالیه؟!
همسر اولش مادر طفل معصوم دختر همسرم بوده. دختر یتیم واقع مهربون و دوست داشتنی. من این بچه ی مظلوم را بی مادر می بینم ناراحت میشم. دوست داشتم مادرش زنده بود.
چند وقت دیگه زمان محرمیتتون تموم میشه؟چه طوری حسادت زنانه نداری؟
نه ماه دیگه.. اوایل حسادت شدید داشتم و اذیت میشدم تا اینکه از خدا خواستم حسادتم را از بین ببره و از حضرت محمد رسول الله خواستم همونطور که برای ام السلمه دعا کرد برای من هم دعا کنه، بعدش حسادت و غیرتم از بین رفت.
از خانواده یا دوستای همسرت کسی از ازدواج شما خبر داشت؟همین که بچشو پیش شما نمی آورد معنیش این بود که ...
آره. مادر و برادرش میدونستن.. بچه اوایل پیش اقوام همسر مرحومش بود. بعد بچه رو برد پیش مادر و خواهر خودش. و بعد من خبر نداشتم که آورده پیش هووم.. اما بچش بمن و پسرم علاقمند شد، بیشتر از علاقش به هووم.. این چند روز که نذاشتن بمن زنگ بزنه، خیلی دلتنگ و بیقرارشم. بیرون هر دختربچه ای می بینم به یادش میغتم و بغض میکنم؛ انگار پاره ی تنم را از من جدا کردن