یه هفته پیش دعوایی با شوهرم داشتم که دعوا سر مسائلی ادامه پیدا کرد . من با پدر شوهرم و مادر شوهرم صحبت کردم و خواستم با شوهرم صحبت کنن ببینن مشکل چیه و چرا بعضی کار ها رو انجام میده . پدرشوهرم گفت من اول باید باهاش خصوصی صحبت کنم حرف های اونم بشنوم . منم گفتم اوکی . حدودا دوهفته گذشت و من پیگیر بودم ببینم صحبت کرده یا نه که مشخص شد صحبت نکرده . بعد ما رو دعوت کردن خونه ناهار ، ما رفتیم اونجا مادر شوهرم گفت بهش با پسرت صحبت کن تا همه هستن و مشکلو حل کنیم . گفت فعلا نه بعداً ، حدودا سه هفته گذشته امروز عصر مادر شوهرم ساعت ۴ زنگ زده بود من حمام بودم وقتی اومدم بیرون ساعت ۵بود. گفت برای شام می خواستیم بیاییم حالا دیگه دیره . گفتم دیر نیست من غذا می زارم تشریف بیارید گفت پس بعد از شام میاییم . گفتم اوکی . تو این مدت شوهرم تو فاز چس کردن بود و محل منو نمیذاشت. به شوهرم گفتم میوه بگیره سرسنگین جواب داد ولی بازم رو انداختم چون زشت بود پذیرایی کم باشه . حالا پدر شوهرم زنگ زده میگه من تازه از سرکار اومدم و خستمه نمیایم. شوهرم هم رفته بود ماشین بذاره در خونه و برگرده گفت شوهرت اینجاست پاشو بیا اینجا صحبت کنیم . منم میوه و چایی و همه چی آماده کرده بودم منتظر بودم .
خلاصه منم گفتم نمیام ، گفت پس گوشی روی بلند گو هست . منم گفتم اینطوری فایده ای نداره و هیچی عوض نمیشه . خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم . خیلییی بهم برخورد . اصلا این مدلشو ندیده بودم . من چقدر خواستم بخاطر زندگیمون پادرمیانی کنه اونم اینجوری منو کوچیک کرد .