این سر کتاب چیه اه خسته شدم خسته مامانم به جن و جادو و این چرت و پرت ها اعتقاد داره و من میگم نیست دروغین هست به جز خدا کسی نه از حال و آینده کسی خبر نداره وسلام
هی زنگ دوستش میزنه میگه برو پیش فلانی سر کتاب بگیر و دعا بگیر چرا اینطوره چرا اون طوره
خلاصه اون بنده خدا هیچی نگفت البته چون راه دوره به دوست مامانم هیچی نگفت میگه هی صلوات میفرستاد و میگفتن چیه با خودش حرف میزد و صلوات میفرستاد و چندتا دعا که خوبه داد و گفت بهش بدین گفتن راه دوره گفت تو قبرستون چال کنید چه کار کنم به دلم بد راه نده