2777
2789
عنوان

رهایِ من

137 بازدید | 29 پست

⬅️: این تاپیک قسمت اول از یه رمانِ کوتاه؛ چند تیکست، چون همش در متن جا نمیگیره، تیکه های بعدی رو به اجبار در قسمت نظرات همین تاپیک قرار میدم.

✴️: اگر دوست داشتید و استقبال کردید؛ قسمت های بعدیش رو در تاپیک های بعدی منتشر میکنم.



قسمت اول؛ من و رها!


مثل اون ماشین برقیای کنار خیابون که تو بچگی سوارشون میشدیم، تا آخر پدال گازشو فشار میدادیم ولی هیچ وقت نمیرسیدیم.

خوشگل تر شده بود، چشماشو میگم، هنوزم بعد این همه سال بعد دیدنش اولین چیزی که توجهمو جلب کرده بود چشماش بود.

گاهی وقتا آرزو میکنی کاش یه سری آدما رو هرگز ملاقات نمیکردی، رها یکی از اون آدمای داستان زندگی من بود که بعد رفتنش روزی هزار بار آرزو کردم کاش هیچ وقت دیوونه ی اون چشمای مشکیش نمیشدم.

خیره شده بودم به علیرضا که داشت سعی میکرد مراحل رشد و بهره وری پروژه جدیدو توضیح بده، اما ذهنم گم شده بود لای یه سری خاطره، خاطراتی که چهار سال سعی کرده بودم پاره پورشون کنم و حالا، این دختر ظریف رو به روم با همون نگاه جادوییش، با برگشتنش گند زده بود به همه چی.

پولدار بودن، ولی همیشه ساده لباس میپوشید، خیلی میخندید، با کوچیک ترین چیزا ذوق میکرد. خیلی دختر جنجالی بود، از اونایی که اصلا زیر بار حرف زور نمیرن، چند تا درسو به خاطر همین بحث با استادا حذف شده بود ولی خب انگار براش مهم نبود.

وضع مالی ما متوسط رو به بالا بود ولی پولدار نبودیم. پسر ساکتی بودم، تو مدرسه اکثر اوقات برای خنده هام مسخرم میکردن، برای همین همیشه سعی میکردم آروم بخندم.

هیچ وقت از دختری خوشم نیومده بود، شایدم اومده بود ولی هیچ وقت اونی که میخواستم نبود.

رها ولی فرق داشت، نمیدونم شایدم من فکر میکردم فرق داره، میترسیدم بهش بگم دوست دارم، بگه نه، نفرت داشتم از این که بهم نه بگن.


آدم شوخی نبودم ولی با اون خیلی شوخی میکردم، آروم خندیدن برام عادت شده بود تا این که یه روز بهم گفت قشنگ میخندی، از اون روز سعی کردم بلند بخندم.

حالا شده بود یک سال که حرفمو بهش نگفته بودم.

دیگه تقریبا همه فهمیده بودن دوسش دارم، حتی خودشم انگار فهمیده بود اما همیشه با خودم میگفتم نکنه منو به چشم دوست معمولی میبینه و اگه بهش بگم دوسش دارم فکر کنه آدم بی جنبه ای هستم و تا بهم دو بار خندیده فکر دیگه ای کردم.

دوشنبه بود، بارون شدیدی میومد، جفتمون کلاسامون تموم شده بود، گفت دلم میخواد برم یه جای دنج، بهش گفتم اگه بخواد یه کافه ی خوب اون اطراف میشناسم که املت های خوشمزه ای داره، یهو چشماش شیطون شدن با یه لحن خبیث گفت، مهمون تو؟!

همونجوری که میخندیدم شونه هامو بالا انداختم و گفتم، سگ تو ضرر!

هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

وقتی رسیدیم کافه ساعت شش و ربع بود، جفتمون از شدت بارون مثل موش آب کشیده شده بودیم، دلم میخواست پشت میزی که کنار شیشست بشینم، ولی در نهایت میزی که وسط تر بود و روش یه گلدون پر از گل های رز بود رو ترجیح دادم، آخه رها عاشق گل رز بود.

ازش پرسیدم چی میخوره و تو دلم خدا رو شکر کردم انتخاب کردن غذای مورد علاقش حداقل پنج دقیقه طول میکشه، چون اون موقع با خیال راحت میتونستم تمام این مدت خیره شم بهش!

بلاخره انتخاب کرد، منم همون املت همیشگی رو سفارش دادم و البته مثل همیشه تاکید کردم کنارش حتما برام پیاز بیارن!

(بدون پیاز غذا نمیخورم)

داشت در مورد استاد یحیوی میگفت و طبق معمول غر میزد که استاد ازشون خواسته به عنوان منبع امتحان کتاب خودش رو باید تهیه کنن، میگفت این رفتار خیلی غیر حرفه ای و از این همه رفتار چیپ و سطح پایین ناراحت بود و طبق معمول که در مورد این مسائل صحبت میکرد، برای بار هزارم جملشو با این حرف که واقعا نمیشه تو این مملکت زندگی کرد، تموم کرد!

همیشه به این جا که میرسید سعی میکردم بحثو عوض کنم یا قانعش کنم که این جا هم میشه زندگی کرد ولی خب اون عاشق رفتن بود.

تو کل مدت مکالممون حس میکردم میخواد یه چیزی بگه، آخرشم طاقت نیاوردم و خودم ازش پرسیدم، رها چیزی شده؟، گفت نه چطور مگه؟! گفتم آخه حس میکنم میخوای یه چیزی بهم بگی!

یکم با غذاش بازی کرد و آخر سر گفت، اوووممم، چیزهههه، راستش فردا شب داره برام خاستگار میاد، خیلی ذهنم مشغول.

از زمانی که شروع به گفتن این جمله کرد تا تموم شدنش حدود سه یا چهار ثانیه طول کشید، بعدش حس کردم تمام تنم یخ کرد، آرزو کردم کاش اشتباهی شنیده باشم ولی نه، میدونستم چی شنیدم.

سعی کردم ته مونده های غرورمو جمع کنم و با بی تفاوت ترین لحن ممکن و صدایی که از ته چاه در میومد گفتم، این که خیلی خوبه، مبارکه!

دلم میخواست برم بیرون از کافه!

میخواستم همون لحظه بدون نگاه کردن به چشم آدمای اون جهنم و به خصوص فرد رو به روم از جام بلند شم و تا خوده خونه بدوم، حس میکردم کل آدمای اون کافه میدونستن من رها رو دوس دارم و حالا دارن با ترحم نگام میکنن!

همه ی تلاشمو کردم که جلوی لرزش صدامو بگیرم، نمیدونم چقدر موفق بودم ولی به هر حال با هر جون کندنی بود پرسیدم، خودت چی؟ از پسره خوشت میاد؟ آدم حسابیه؟

یکم از نوشابشو سر کشید و گفت، به نظرم خیلی پسر خوبیه، دروغ چرا، منم ازش خوشم میاد.

یه جایی خونده بودم گاهی کلمات میتونن مثل گلوله عمل کنن. من اون لحظه معنی این جمله رو با تک تک سلولام درک کردم، و در نهایت با یه آهان جوابشو دادم و باز سرمو پایین انداختم و با غذام بازی کردم.

تو فکر این بودم که یه بهونه بیارم و سریع تر از این وضعیت خلاص شم، تو همین فکرا بودم که یهو گفت، خیلی خری!

این بار دیگه واقعا به گوشام شک کردم!

وقتی سرمو بلند کردم چشمم باز خورد به همون یه جفت چشم مشکی که حالا شیطون تر از همیشه بود!

خجالت نمیکشی؟! مردم اینقدر ترسو؟ حتما باید یه روز بیام اینجوری جلوت بشینم بگم دارم میرم خونه بخت تا به خودت بیای؟!

باورم نمیشد! وقتی نگاه متعجب و خیرمو دید تحمل نکرد و پقی زد زیر خنده!

دلم میخواست اون لحظه بغلش میکردم، باورم نمیشد، میدونستم الان قیافم شکل خری میمونه که بهش تیتاپ دادن ولی تلاشیم نمیکردم جلوی ذوقمو بگیرم.

اون روز فکر کردم خوشبخت ترین آدم روی زمینم.

اما واقعا کی میدونه آینده برامون چی رقم زده..........


هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

دخترا من تو این چند سال کلی برای مربی و برنامه‌های مختلف هزینه کردم ولی هیچ‌وقت نتیجه‌ای که میخواستم نگرفتم.

یکی از دوستام فیتامین رو معرفی کرد و الان بعد از ۶ ماه واقعاً تغییر رو حس میکنم، حتی اطرافیانم هم متوجه شدن 😅

خوبیش اینه که هم تو خونه میشه تمرین کرد هم باشگاه. گفتم اینجا معرفی کنم شاید به دردتون بخوره ❤️

لایکم کنین گم نکنم

لطفا کتاب‌ِ خوبِ‌ غیرِ زرد معرفی‌ کنید#عاشق_کتاب علاقمند ب رمان‌های روانشناسی طور هستم کتاب‌هایی ک آشنا هستم کوری_دختری از جنس خاک_کیمیاگر_جز از کل_کتاب دزد_بلندی های بادگیر_دختریکه ماه را نوشید_ما تمامش میکنیم_خطاب به عشق

من منتظرمااااا

همه رو امشب بذار لطفااااااا

هیچ بهونه ای برای بی ادبی وجود نداره؛ مریضی درمان شو، بی ادبی تربیت شو عـــزیــــزم💅🏻 پسر بچه های زن ستیز و پیکمی ها تو تاپیکای من نیان.

من منتظرمااااا همه رو امشب بذار لطفااااااا


چیو بدو بدو بذارم😐🤣؟

این قسمت اول بود دیگه؛ خوشتون بیاد بعدیا رو باید بشینم بنویسم😅


هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

چیو بدو بدو بذارم😐🤣؟این قسمت اول بود دیگه؛ خوشتون بیاد بعدیا رو باید بشینم بنویسم😅

عه نویسنده ش شمایی؟

هیچ بهونه ای برای بی ادبی وجود نداره؛ مریضی درمان شو، بی ادبی تربیت شو عـــزیــــزم💅🏻 پسر بچه های زن ستیز و پیکمی ها تو تاپیکای من نیان.


الان کل علاقت به این رمان به خاطر اینه که شخصیت اصلی داستان باهات تشابه اسمی داره؟!😐🤣🤣🤣🤣

الان اسمشو عوض کنم بذارم کلثومی چیزی دیگه نمیخونی یعنی ادامشو؟!🥲🤣

هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

عه نویسنده ش شمایی؟


بله😌😶🌫️

هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.


🤣🤣🤣

هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

🤣🤣🤣

جدی کاش کامل بود که یهو همشو میذاشتین


نمیتونم صبر کنم تا کامل بشه

برا همین خیلی سریال نمیبینم چون نمیتونم بابتش یمدت صبر کنم و بیشتر سینمایی میببنم

نهایتا دیگه خیلی یه سریالی رو خوشم بیاد فقط همون قسمت آخرشو میبینم🤣

هیچ بهونه ای برای بی ادبی وجود نداره؛ مریضی درمان شو، بی ادبی تربیت شو عـــزیــــزم💅🏻 پسر بچه های زن ستیز و پیکمی ها تو تاپیکای من نیان.

الان کل علاقت به این رمان به خاطر اینه که شخصیت اصلی داستان باهات تشابه اسمی داره؟!😐🤣🤣🤣🤣الان اس ...

وای نه نذاریا، اینجوری بیشتر با شخصیت اصلی داستان ارتباط میگیرم فقط حیف کاش میگفتی چشاش قهوه ای تیره س😂

هیچ بهونه ای برای بی ادبی وجود نداره؛ مریضی درمان شو، بی ادبی تربیت شو عـــزیــــزم💅🏻 پسر بچه های زن ستیز و پیکمی ها تو تاپیکای من نیان.

چقد اینجا همه برا پارتنراشون رمان مینویسن


چرا اون بیرون هیچ پسری نبود بیاد برا منم رمان بنویسه


بی لیاقتا😒🗡️

هیچ بهونه ای برای بی ادبی وجود نداره؛ مریضی درمان شو، بی ادبی تربیت شو عـــزیــــزم💅🏻 پسر بچه های زن ستیز و پیکمی ها تو تاپیکای من نیان.

وای نه نذاریا، اینجوری بیشتر با شخصیت اصلی داستان ارتباط میگیرم فقط حیف کاش میگفتی چشاش قهوه ای تیره ...


رمانِ بعدی ایشالا چشمای شخصیتو تغییر میدیم میکنیم قهوه ای سوخته.🤣

هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108