وقتی رسیدیم کافه ساعت شش و ربع بود، جفتمون از شدت بارون مثل موش آب کشیده شده بودیم، دلم میخواست پشت میزی که کنار شیشست بشینم، ولی در نهایت میزی که وسط تر بود و روش یه گلدون پر از گل های رز بود رو ترجیح دادم، آخه رها عاشق گل رز بود.
ازش پرسیدم چی میخوره و تو دلم خدا رو شکر کردم انتخاب کردن غذای مورد علاقش حداقل پنج دقیقه طول میکشه، چون اون موقع با خیال راحت میتونستم تمام این مدت خیره شم بهش!
بلاخره انتخاب کرد، منم همون املت همیشگی رو سفارش دادم و البته مثل همیشه تاکید کردم کنارش حتما برام پیاز بیارن!
(بدون پیاز غذا نمیخورم)
داشت در مورد استاد یحیوی میگفت و طبق معمول غر میزد که استاد ازشون خواسته به عنوان منبع امتحان کتاب خودش رو باید تهیه کنن، میگفت این رفتار خیلی غیر حرفه ای و از این همه رفتار چیپ و سطح پایین ناراحت بود و طبق معمول که در مورد این مسائل صحبت میکرد، برای بار هزارم جملشو با این حرف که واقعا نمیشه تو این مملکت زندگی کرد، تموم کرد!
همیشه به این جا که میرسید سعی میکردم بحثو عوض کنم یا قانعش کنم که این جا هم میشه زندگی کرد ولی خب اون عاشق رفتن بود.
تو کل مدت مکالممون حس میکردم میخواد یه چیزی بگه، آخرشم طاقت نیاوردم و خودم ازش پرسیدم، رها چیزی شده؟، گفت نه چطور مگه؟! گفتم آخه حس میکنم میخوای یه چیزی بهم بگی!
یکم با غذاش بازی کرد و آخر سر گفت، اوووممم، چیزهههه، راستش فردا شب داره برام خاستگار میاد، خیلی ذهنم مشغول.
از زمانی که شروع به گفتن این جمله کرد تا تموم شدنش حدود سه یا چهار ثانیه طول کشید، بعدش حس کردم تمام تنم یخ کرد، آرزو کردم کاش اشتباهی شنیده باشم ولی نه، میدونستم چی شنیدم.
سعی کردم ته مونده های غرورمو جمع کنم و با بی تفاوت ترین لحن ممکن و صدایی که از ته چاه در میومد گفتم، این که خیلی خوبه، مبارکه!
دلم میخواست برم بیرون از کافه!
میخواستم همون لحظه بدون نگاه کردن به چشم آدمای اون جهنم و به خصوص فرد رو به روم از جام بلند شم و تا خوده خونه بدوم، حس میکردم کل آدمای اون کافه میدونستن من رها رو دوس دارم و حالا دارن با ترحم نگام میکنن!
همه ی تلاشمو کردم که جلوی لرزش صدامو بگیرم، نمیدونم چقدر موفق بودم ولی به هر حال با هر جون کندنی بود پرسیدم، خودت چی؟ از پسره خوشت میاد؟ آدم حسابیه؟
یکم از نوشابشو سر کشید و گفت، به نظرم خیلی پسر خوبیه، دروغ چرا، منم ازش خوشم میاد.
یه جایی خونده بودم گاهی کلمات میتونن مثل گلوله عمل کنن. من اون لحظه معنی این جمله رو با تک تک سلولام درک کردم، و در نهایت با یه آهان جوابشو دادم و باز سرمو پایین انداختم و با غذام بازی کردم.
تو فکر این بودم که یه بهونه بیارم و سریع تر از این وضعیت خلاص شم، تو همین فکرا بودم که یهو گفت، خیلی خری!
این بار دیگه واقعا به گوشام شک کردم!
وقتی سرمو بلند کردم چشمم باز خورد به همون یه جفت چشم مشکی که حالا شیطون تر از همیشه بود!
خجالت نمیکشی؟! مردم اینقدر ترسو؟ حتما باید یه روز بیام اینجوری جلوت بشینم بگم دارم میرم خونه بخت تا به خودت بیای؟!
باورم نمیشد! وقتی نگاه متعجب و خیرمو دید تحمل نکرد و پقی زد زیر خنده!
دلم میخواست اون لحظه بغلش میکردم، باورم نمیشد، میدونستم الان قیافم شکل خری میمونه که بهش تیتاپ دادن ولی تلاشیم نمیکردم جلوی ذوقمو بگیرم.
اون روز فکر کردم خوشبخت ترین آدم روی زمینم.
اما واقعا کی میدونه آینده برامون چی رقم زده..........