⬅️: این تاپیک قسمت اول از یه رمانِ کوتاه؛ چند تیکست، چون همش در متن جا نمیگیره، تیکه های بعدی رو به اجبار در قسمت نظرات همین تاپیک قرار میدم.
✴️: اگر دوست داشتید و استقبال کردید؛ قسمت های بعدیش رو در تاپیک های بعدی منتشر میکنم.
قسمت اول؛ من و رها!
مثل اون ماشین برقیای کنار خیابون که تو بچگی سوارشون میشدیم، تا آخر پدال گازشو فشار میدادیم ولی هیچ وقت نمیرسیدیم.
خوشگل تر شده بود، چشماشو میگم، هنوزم بعد این همه سال بعد دیدنش اولین چیزی که توجهمو جلب کرده بود چشماش بود.
گاهی وقتا آرزو میکنی کاش یه سری آدما رو هرگز ملاقات نمیکردی، رها یکی از اون آدمای داستان زندگی من بود که بعد رفتنش روزی هزار بار آرزو کردم کاش هیچ وقت دیوونه ی اون چشمای مشکیش نمیشدم.
خیره شده بودم به علیرضا که داشت سعی میکرد مراحل رشد و بهره وری پروژه جدیدو توضیح بده، اما ذهنم گم شده بود لای یه سری خاطره، خاطراتی که چهار سال سعی کرده بودم پاره پورشون کنم و حالا، این دختر ظریف رو به روم با همون نگاه جادوییش، با برگشتنش گند زده بود به همه چی.
پولدار بودن، ولی همیشه ساده لباس میپوشید، خیلی میخندید، با کوچیک ترین چیزا ذوق میکرد. خیلی دختر جنجالی بود، از اونایی که اصلا زیر بار حرف زور نمیرن، چند تا درسو به خاطر همین بحث با استادا حذف شده بود ولی خب انگار براش مهم نبود.
وضع مالی ما متوسط رو به بالا بود ولی پولدار نبودیم. پسر ساکتی بودم، تو مدرسه اکثر اوقات برای خنده هام مسخرم میکردن، برای همین همیشه سعی میکردم آروم بخندم.
هیچ وقت از دختری خوشم نیومده بود، شایدم اومده بود ولی هیچ وقت اونی که میخواستم نبود.
رها ولی فرق داشت، نمیدونم شایدم من فکر میکردم فرق داره، میترسیدم بهش بگم دوست دارم، بگه نه، نفرت داشتم از این که بهم نه بگن.
آدم شوخی نبودم ولی با اون خیلی شوخی میکردم، آروم خندیدن برام عادت شده بود تا این که یه روز بهم گفت قشنگ میخندی، از اون روز سعی کردم بلند بخندم.
حالا شده بود یک سال که حرفمو بهش نگفته بودم.
دیگه تقریبا همه فهمیده بودن دوسش دارم، حتی خودشم انگار فهمیده بود اما همیشه با خودم میگفتم نکنه منو به چشم دوست معمولی میبینه و اگه بهش بگم دوسش دارم فکر کنه آدم بی جنبه ای هستم و تا بهم دو بار خندیده فکر دیگه ای کردم.
دوشنبه بود، بارون شدیدی میومد، جفتمون کلاسامون تموم شده بود، گفت دلم میخواد برم یه جای دنج، بهش گفتم اگه بخواد یه کافه ی خوب اون اطراف میشناسم که املت های خوشمزه ای داره، یهو چشماش شیطون شدن با یه لحن خبیث گفت، مهمون تو؟!
همونجوری که میخندیدم شونه هامو بالا انداختم و گفتم، سگ تو ضرر!