در هر رابطه احساسی لحظهای فرا میرسد که انسان درمی یابد آنچه او عشق مینامید، همیشه عشق نبوده است؛ گاه تنها صورتی آراسته از نیاز بوده، گاه ترسی خوش لباس از تنهایی، گاه میلی برای تصرف دیگری به نام صمیمیت و گاه تمنای آنکه کسی بیرون از ما، ویرانی های درون ما را بهجای خودمان مرمت کند... بلوغ عاطفی از همانجا آغاز نمیشود که ما کسی را به درستی دوست میداریم، بلکه از آنجا آغاز میشود که دیگر خطای نامگذاریِ زخم را با فضیلتِ عشق یکی نمیگیریم... انسان نابالغ در عشق، اغلب واژه ها را زودتر از تجربه به کار میبرد؛ او پیش از آن که ظرفیت دیدنِ دیگری را داشته باشد، از دلبستگی سخن میگوید، پیش از آنکه توان تحملِ فاصله را بیاموزد، از وفاداری حرف میزند، و پیش از آنکه مسئولیت هیجانات خویش را بر عهده بگیرد، رنج خویش را به حساب بی مهری دیگری میگذارد... اینجاست که باید گفت بلوغ عاطفی نه شکوفایی یک احساس، بلکه تربیتِ قوای ادراک در قلمرو احساس است؛ نوعی انضباطِ درونی که به انسان اجازه میدهد میان آنچه بر او میگذرد و آنچه حقیقتاً در دیگری هست، تمایز بگذارد...