دیشب با همکارای همسرم مهمونی بودیم. هی به من میگفت بچه بیار و بچه خوبه و اینا... نمیدونن همسرم وازکتومی کرده چون کلا بچه نمیخواستیم، من به شوخی گفتم میخوام همسرم بره وازکتومی کنه اصلا کی بچه میخواد، یهو یکیشون که چهارتا بچه داره گفت من چهارمی رو بعد وازکتومی همسرم بازدار شدم، صد در صد نیست
بعد دیشب خوابیدم خواب دیدم که حامله ام ماه آخر بودم و درد طبیعی رو نمیتونستم تحمل کنم ، از طرفی دلمم نمیخواستت سزارین بشم که پوستم خراب بشه
خیلییی حالم بد بود. همش به همسرم میگفتم تقصیر توعه که نذاشتی سقط کنم، بعد تو ماه نهم با عذاب وجدان دنبال کورتاژ بودم
همش هم این حس باهام بود که دیگه تموم شد، دیگه تا آخر عمرت بدبختی و مسئولیت یه آدم دیگه گردنته، وای قشنگ یه حس گیر افتادن داشتم بدترین کابوس عمرم بود
حالا از صبح بیدار شدم همش حالن بده و یادش میوفتم تهوع میگیرم