من رفقای زیادی داشتم مغرور شدم گذاشتم کنار موند ۴تا هم کلاسیم که مثلا موند یه ۴تاذهم رفیق بیرون دارم حالا اینا همشون با من درد و دل کردن تو روز بد همشون بودم
دوستام هستن آدم به شدت به شدت اجتماعی هستم از تنهایی عذاب میکشم بعدش رسیدیم به اونجا که من درد دل لازم باشه کسی و ندارم ...
درست یکیش هست باهاش میرم بیرون میگردم اون خوبه با یکیش در مورد تحصیل با اون دوتا هم تو بیرون خوبیم از همکلاسیام در حد معمولی از اون ور هم دوتا دوستان اهل شهر خودم نیستن بعدش هم یکی از دوستام که تو دبیرستان عاشق شد و کنکور داشت من همیشه پیشش بودم دلداریش دادم الان که حال من بده با عشقش حال میکنه اون یکی خیلی اولی دیگه بتونم مسائل عشقی بیان کنم اصلا درون گراست نمیتونم زنگ هم بزنم ولی اونقدری که من برا اونا رفیقم اونا برا من اصلا :) با یکیش خیلی صمیمی ام درد دل میکنیم اونم اهل زنگ زدن نیست مشکلات زیادی داره ولی چی میشه ماهی یبار یه زنگ بزنه اکثرا من حالشو پرسیدم موندم چیکار کنم چجوری از حس تنهایی مو کاهش بدم دیشب خواب عشقی که ازدواج کرده رو دیده بودم حالم از صبح بده نمیتونم نتونستم به کسی بگم : 💔