همسر من زمانی که باردار بودم فوت کرد تصادف
خانواده اش رضایت دادن و دست من به جای بند نشد گفتن نمیخواد یک نفر دیگه هم از نفس کشیدن. محروم بشه اما به من و عشقی که مونده بود و بچه ای که هیچوقت پدرشو ندید توجهی نکردند
سالها ازشون متنفر بودم سالها نزاشتم بچمو ببینن
یک مدت از اون شهر رفتم
شکایت های مکرر دعوا خشم نفرت .
ولی یک روز اونهارو بخشیدم جوری که الان بهشون فکر میکنم دیگه چیزی منو آزار نمیده
نزاشتم نزدیک بشن یا به زندگیم ورود کنن ولی دیگه ذهنم از به یاد اوردنشون اذیت نمیشه
بخاطر همین میگم رها کن و ببخش
مستحق فرصت دوباره نیستند اما مستحق اینکه اونهارو از بند کینه رها کنی چرا بخاطر آرامش خودت هستند