فقط سکون و لرزو اشک امده بودن سراغم
نمیدونم چی شد ولی بعد از یه ربع بچه رو اوردن بیرون صدا گریشو شنیدم ب پرستاری ک بالا سرمه گفتم میارین ببینم گف اره صبور باش
بچه رو اوردن و پوست لطیفشو رو لبم حس کردم مثل سفید برفی بود تپل و سفید
پرستارا عاشقش شده بودن
بعد اونو بردن اما کار من همچنان ادامه داشت و سرزنشای خانم دکتر
وگفت اکه دوباره بار دار شی مطمئن باش چسبندگیت خیلی خیلی خطرناکتر از حالا میشه
بیشتر از نصف رحمت چسبیده بود