2777
2789
عنوان

فراموشم نکن

29 بازدید | 1 پست

چمدونم رو کشونکشون از پلهها پایین آوردم.

هر پلهای که پایین میرفتم، انگار چیزی توی سینهم سنگینتر میشد.

بالاخره بعد از هفتهها مراقبت از آرکا، حالا وقت رفتنم رسیده بود.

یا حداقل این چیزی بود که سعی میکردم به خودم بقبولونم.

آرکا روی مبل نشسته بود و بیحوصله فیلم میدید. صدای تلویزیون تمام سالن رو پر کرده بود، اما نگاهش حتی یک لحظه روی صفحه نمونده بود.

تا صدای کشیده شدن چمدون روی زمین رو شنید.

سرش رو بلند کرد.

نگاهش روی چمدون موند، بعد آروم روی من نشست.

بلند شد.

چند قدم به سمتم اومد و درست مقابلم ایستاد.

پوزخند محوی گوشهی لبش نشست.

— کجا به سلامتی، خانم پرستار؟

دستم رو روی دستهی چمدون محکمتر کردم.

— از آقای فرهمند اجازه گرفتم. گفتم حالت خوب شده... گفت میتونم تشریف ببرم.

چند ثانیه چیزی نگفت.

فقط نگام کرد.

بعد با صدایی که برخلاف همیشه، کمی گرفته بود، گفت:

— یعنی من انقدر میزبان بدی بودم که دلت میخواد زود از پیشم بری؟

لبخند کمرنگی زدم.

— من دلیلی نمیبینم که توی خونهت بمونم.

آرکا قدم دیگهای برداشت.

این بار فاصلهای بینمون نموند.

بوی عطرش با هوای سنگین سالن قاطی شد.

نگاهش توی چشمهام قفل شد.

چند ثانیه...

فقط چند ثانیه.

بعد نگاهش آروم پایین اومد و روی لبهام مکث کرد.

نفس توی سینهم حبس شد.

سرش رو کمی خم کرد و با صدایی آرومتر از همیشه گفت:

— دلیل میخوای، بانو؟

قلبم محکم به سینهم کوبید.

— چه دلیلی؟

پوزخندش عمیقتر شد.

یک قدم دیگه نزدیک شد.

— اینکه بمونی...

مکث کرد.

چشمهاش دوباره توی چشمهام نشست.

— یا اینکه چرا نمیخوام بذارم بری؟

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108