از ساعت شش بیدارم هیچ کاری نکردم هیچچچ کاری
میام گوشی برمیدارم هیچی نداره سرگرم بشی
میرم اشپزخونه ترکیده ولی حس تمیزکردن ندارم
همش خسته ام بی انگیزه
حوصله بچه رو هم ندارم خودش میره میاد
یکاری رو شروع کردم وسط راه ولش کردم حوصلم نمیکشه
دوس ندارم جایی برم البته چون بهم خوش نمیگذره
دلم میخواد الان مشهد بودم توحرم ازصبح تاشب مینشستم وگریه میکردم