اومدم خونه به مادرم مهمون یک روز در هفته میام
پسرمو بردن از بیرون خوراکی میخواسته براش بگیرن من یه ذره استراحت کنم
قیامت بپا کرده بود بیست نفر بالا سرش بودن داد میکشید خون بپا کرده بود بخاطر بهونه هاش
چهار سالشه به اینجام رسیده بزور آوردمش خونه بدنم بی حسه متلاشی شدم