خ دلم گرفته . از انتخاب شوهرم یا قهر و دعوا با شوهرم و اعتراض ب بی توجهیاش و تنبلی و بی خیالی و دخالت خانوادش و خونه مستقل خواستن پشیمون نیستم. از بچه دار شدن هم پشیمون نیستم. اما ی حس بدی دارم که چطور سه سال سرمو کردم زیر برف و هی کار کردم هی کار کردم. هی شیفت بیشتری رفتم که از خونه دور باشم با شوهرم دعوا نکنم ب خاطر رفتارای خودش و خانوادش تا ی وقت خانواده و فامیل نفهمن مشکل داریم و هی سرکوفت بزنن که خودت خواستی گفتیم ب درد هم نمیخورین. از اینکه در آمدم خرج شد و هیچ کس قدر ندونست ناراحت نیستم دیگه چون ب قول مشاورم همه شکست اقتصادی رو دارن تو زندگیشون. اما از اینکه این همه ساکت موندم یا حداقل نتونستم مشکلمو اونطور که هست بگم از خودم ناراحتم. از اینکه چرا هی باج دادم. چرا فک کردم اینطوری درست میشه. چرا سیاست نداشتم قبل اومدن بچم اونقد ب شوهرم محبت کنم که نره سمت خانوادش برا هر مشورتی. چرا همیشه عصبی بودم. چرا از در محبت وارد نشدم. خیال میکردم هر چی بیشتر برا شوهرم خرج کنم بیشتر میفهمه دوسش دارم .چرا گذاشتم حرمتا از بین بره. چرا همیشه ترسیدم. چرا گذاشتم نقطه ضعفم این باشه که اگه خانوادم بفهمن چقد زندگیم داغونه
عزیزم خودتو ناراحت نکن.میتونی از نو شروع کنی منم از خیلی کارام پشیمونم ولی از نو شروع کردم خودمو اخلاقمو تاحدودی ک جا داشته تغییر دادم ب امید درست شدن.خوب قطعا همه چی بهتر میشه الانم باامید ب زندگیت نگاه کن ب بچت فکر کن درست میشه همه چی
تا تقی به توقی میخوره یا تو ژاپنم سونامی بیاد تقصیر خونه پدزنشونه هیچ وقت کارایی که براشون کنن هم نم ...
واقعا برای منم همینطوریه خوبیهاشون رو نمیبینه
فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
من سعی میکنم همیشه به شوهرم میگم که اونا ازت تعریف میکنن و دوست دارن اما بعد یه سری قضیه دیگه جواب نگرفتم شدن دشمن خونی اقا
فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️