خ دلم گرفته . از انتخاب شوهرم یا قهر و دعوا با شوهرم و اعتراض ب بی توجهیاش و تنبلی و بی خیالی و دخالت خانوادش و خونه مستقل خواستن پشیمون نیستم. از بچه دار شدن هم پشیمون نیستم. اما ی حس بدی دارم که چطور سه سال سرمو کردم زیر برف و هی کار کردم هی کار کردم. هی شیفت بیشتری رفتم که از خونه دور باشم با شوهرم دعوا نکنم ب خاطر رفتارای خودش و خانوادش تا ی وقت خانواده و فامیل نفهمن مشکل داریم و هی سرکوفت بزنن که خودت خواستی گفتیم ب درد هم نمیخورین. از اینکه در آمدم خرج شد و هیچ کس قدر ندونست ناراحت نیستم دیگه چون ب قول مشاورم همه شکست اقتصادی رو دارن تو زندگیشون. اما از اینکه این همه ساکت موندم یا حداقل نتونستم مشکلمو اونطور که هست بگم از خودم ناراحتم. از اینکه چرا هی باج دادم. چرا فک کردم اینطوری درست میشه. چرا سیاست نداشتم قبل اومدن بچم اونقد ب شوهرم محبت کنم که نره سمت خانوادش برا هر مشورتی. چرا همیشه عصبی بودم. چرا از در محبت وارد نشدم. خیال میکردم هر چی بیشتر برا شوهرم خرج کنم بیشتر میفهمه دوسش دارم .چرا گذاشتم حرمتا از بین بره. چرا همیشه ترسیدم. چرا گذاشتم نقطه ضعفم این باشه که اگه خانوادم بفهمن چقد زندگیم داغونه