با صدای بریده بریده گفت و بدون اینکه به کسی نگاه کنه، از سالن زد بیرون. صدای باز و بسته شدن در حیاط رو شنیدم.
مادرجون اخم کرد: «چی شد؟ چرا سامی اینجوری...»
خاله مینا با کنایه گفت: «ولش کنید، میدونید که سامی همیشه یه جورایی به مهتاب وابسته بوده. عادت میکنه.»
ولی من دیگه به حرفش گوش نمیکردم. سرم گیج میرفت. اون جملهی مادرجون... «تصادف یه تصادف ساده نبود»... چه معنی میتونست داشته باشه؟ و چرا سامی اینقدر آشفته شد؟
مادرجون گفت: «مهتاب جان، منتظریم.»
نرگس که انگار از این سکوت لذت میبرد، گفت: «خب مهتاب، چی میگی؟ آره یا نه؟»
یه نفس عمیق کشیدم. قلبم داشت میترکید. از یه طرف عمو و اعتمادش، از یه طرف سامی که رفته بود و دلم پیشش بود، از اون طرف مادرجون و اهورا که منتظر جواب بودن... و حالا یه راز قدیمی هم که دوباره سرباز کرده بود.
بلند شدم. صدای صندلیام که روی سرامیک کشیده شد، سکوت رو شکست.
—ببخشید... من... یه لحظه...
بشقابم رو برداشتم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم، از توی سالن زدم بیرون. صدای پچپچ پشت سرم بلند شد که «کجا میری؟» ولی اهمیت ندادم.
نگاه عمو رو حس کردم که با تعجب منو دنبال میکرد. ولی پامو گذاشتم روی غرورم.
رفتم توی حیاط.
سامی یه گوشه، تکیه داده بود به دیوار، با یه نخ سیگار بین انگشتاش. دود رو آروم میداد بیرون و به آسمون خیره بود. تا منو دید، سیگار رو پشتش قایم کرد.
—اینجا چیکار میکنی؟ برگرد تو.
صداش خسته بود. نه عصبانی، نه طلبکار. فقط... خسته. یه جور خستگی که انگار فقط از امشب نبود. انگار سالها این خستگی رو روی دوشش حمل میکرد.
رفتم نزدیکش. بشقاب شام رو آوردم جلو.
—شامت رو نخوردی. آوردم برات.
یه خندهی تلخ کرد و سر تکون داد.
—مهم نیس. اشتها ندارم.
—ولی من دارم. بشین کنارم، با هم میخوریم.
چشماش یه لحظه نرم شد. ولی یه چیزی پشتش بود. یه دیوار. یه حرف نزده. سیگار رو خورد کرد زمین و نشست کنار حوض کوچیک وسط حیاط.
منم نشستم کنارش. قاشق رو آوردم سمت دهنش، مثل وقتایی که بچه بودیم و مریض میشد و من به زور بهش غذا میدادم.
—ببین، بهت گفتم نمیخوام...
—سامی، دهنت رو باز کن. گشنته. میدونم.
اخم کرد، ولی یه لحظه شیطنت توی چشماش دوید. تکیه داد به لبه حوض و گفت:
—باشه، ولی یه شرط داره.
—چه شرطی؟
—باید خودت تا آخر غذامو بذاری دهنم.
قلبم یه تپش کم کرد. این شیطنت بچگونهش، منو برد به سالها پیش. اما این بار، یه فکر دیگه هم بود. اون روزا... ما بچه بودیم و خوشحال. اما حالا، یه سؤال بزرگ مثل سایه افتاده بود بینمون.
لبخند زدم و یه قاشق پر از زرشکپلو با مرغ بردم سمت دهنش.
—دهن باز کن ببینم، بچهی لجباز.
دهنش رو باز کرد و من قاشق رو گذاشتم توی دهنش. چشماش لحظهای بسته شدن. انگار این حرکت ساده، سنگینی کل اون مهمونی لعنتی رو از رو دوشش برداشته بود.
بعد یهو چشماش رو باز کرد و مستقیم توی چشمام نگاه کرد. دستش اومد و مچ دست منو گرفت، همون دستی که قاشق رو نگه داشته بود.
—مهتاب...
—جان؟
—قول بده هرچی شد، تو جواب مثبت ندی. قول بده هر جوری شده...
بعد مکث کرد. انگار میخواست یه چیزی بگه، ولی نمیتونست. گلوش رو صاف کرد و ادامه داد:
—بعضی چیزا هست که... که اگه بدونیشون، شاید دیگه هیچوقت نتونی با همون چشم قبلی بهم نگاه کنی. ولی قسم میخورم... هرچی بوده، هرچی هست... فقط برای محافظت از تو بوده.
نگاهش این بار فرق داشت. التماس نبود؛ یه اعتراف ضمنی بود. یه درخواست عمیق، از ته دل.
—قول بده که امشب ما با هم برمیگردیم خونه. فقط من و تو. و من... هر وقت وقتش رسید، همه چیز رو بهت میگم.
نسیم خنکی پیچید توی حیاط. از پنجره آشپزخونه، صدای خندهی اهورا میاومد که داشت با مادرجون شوخی میکرد. انگار مطمئن بود جواب مثبت رو میگیره.
من هنوز جواب سامی رو نداده بودم که...
یه دفعه، صدای شکستن یه شاخه از پشت دیوار حیاط بلند شد. سامی از جا پرید. منو پشت سرش قایم کرد و با چشماش تاریکی رو کاوید.
—کی اونجاست؟
سکوت.
بعد، صدای پایی که آروم از پشت دیوار دور میشد...
سامی برگشت سمتم، صورتش جدی و نگران.
—مهتاب... باید بریم تو. الان.
من هنوز گیج بودم. یکی داشت ما رو نگاه میکرد؟ حرفامون رو شنیده بود؟
و بدتر از اون، سامی چه رازی رو ازم پنهون کرده بود؟