2777
2789
عنوان

رمان بقولید 🌚🩵

110 بازدید | 17 پست



دست سامی رو محکمتر فشار دادم و گفتم: «باشه، بهش رو نمی دم. ولی خواهش میکنم خودتو کنترل کن. قول بده.»


سامی برای چند ثانیه توی چشمام خیره موند. نفس عمیقی کشید و گفت: «فقط به خاطر تو.» بعد دستم رو گرفت و مثل یه زندانی فراری که نمیخواد ثانیهای از گروگانش جدا بشه، کشوند منو سمت در ورودی خونه.


پا گذاشتیم توی سالن بزرگ مادرجون. بوی عطر تند و ادکلن سنگین قاطی شده بود با صدای خنده و سلام و احوالپرسی. تا ما رو دیدن، انگار موجی از توجه به سمتمون روانه شد.


اولین نفری که خودش رو رسوند، خاله فروغ بود؛ خواهر بزرگ شیدا با همون موهای کوتاه و برق نگاهش.

—وااای مهتاب جونم! چقدر بزرگ شدی دختر! بیا ببینمت عزیزم... چرخ بزن ببینم. (خاله چند سالی ایران نبود و تازه برگشته بود و همین مهمونی هم بخاطر خاله فروغ بود)


با خجالت چرخی زدم. نگاه سامی رو حس میکردم که روی تکتک حرکات من قفل شده بود. خاله فروغ ادامه داد:

—عروس نشدی دختر؟ خواستگار که داری؟ راستی پسرم پارسا رو یادت هست؟ همون که پزشکی قبول شده... خیلی ازت تعریف میکرد...


سامی پشت سرش ناگهان سرفهای خشک کرد. اون سرفه نه سرما خوردگی بود، نه گلو درد؛ یه اخطار بود. خاله فروغ توجهی نکرد.

—سلام خاله جان حالت چطوره دلم برات تنگ شده بود چخبر از پارسا و پدرام ؟!

خاله فروغ سامی رو بغل کرد


— منم دلم برات تنگ شده بود عشق من . اتفاقاً اوناهم برگشتن و فردا حتماً میان شرکت و بهت سر میزنن


بعد دایی کیوان، با یه پوزخند به سمتمون اومد و زد روی شونه سامی:

—هنوزم سایهبهسایه مهتاب راه میری؟ بذار دختره نفس بکشه بابا! بیچاره رو خفه کردی.


سامی بدون این که نگاهش رو از من برداره، زیر لب غرید: «حواسم هست. نگران نباش.»


بعد خاله مینا(مادر اهورا)، که همیشه یه راز مبهم گوشه لبش بود، کنارم نشست و دستم رو گرفت. با لحن مهربونی گفت:

—مهتاب جان، میدونی عزیزم، تو دیگه بزرگ شدی. وقتشه کمکم به فکر آیندهات باشی. یه دختری مثل تو با این چشمای گیرا و این اخلاق دلنشین، نباید خودش رو محدود کنه به... یه سری وابستگیهای قدیمی.


انگار یه چاقو رو با لبخند فرو کرد توی قلب سامی. از گوشه چشم دیدم که داره فکش رو به هم فشار میده. دستش آروم رفت روی پشتم؛ یه لمس سنگین که یعنی: «جواب بده، ولی حواست باشه.»


من با لبخندی زورکی گفتم: «ممنونم خاله جان، ولی فعلاً درس و دانشگاه قبول شدن برام اولویته.»


درست همون لحظه، اهورا مثل یه طوفان وارد سالن شد. دقیق و حسابشده. مستقیم اومد طرف من و یه لیوان شربت دستم داد.

—بفرما مهتاب. خودم درستش کردم. میدونم لیموش رو چقدر دوست داری.


کل سالن ساکت شد. همه چشمها به ما دوخته شده بود. خاله مینا و خاله فروغ با هم یه نگاه معنیدار رد و بدل کردن. دایی کیوان زیر لب خندید.


اهورا ادامه داد: «راستی، مادرجون میگفت امشب میخواد یه خبر خیلی مهم به همه بده. نمیدونم شایعهست یا نه... ولی شنیدم خبرش ربطی به مهتاب داره.»


نگاهم پرید سمت سامی. رگ گردنش داشت بالا میزد. دستش رو از پشتم برداشت و بلند شد یه قدم رفت جلو. درست مقابل اهورا ایستاد. دیگه حتی زحمت حرف زدن هم نمیکشید؛ خودِ ایستادنش کافی بود تا یه پیام رو برسونه: «خط قرمز رو رد نکن.»


اهورا پوزخند زد و یه قدم عقب رفت. ولی قبل از اینکه کامل بره، خم شد و توی گوش سامی یه چیزی رو زمزمه کرد. چیزی که فقط خودشون شنیدن.


صورت سامی اول سفید شد، بعد سرخ. انگار آتشفشانی که سالها خاموش بود، بالاخره ترک برداشت. برگشت سمتم. چشماش دیگه آبی نبودن؛ طوفانی بودن.


همون موقع صدای مادرجون از آشپزخونه اومد: «همه بیان سر سفره! شام حاضره و یه حرفایی هست که باید امشب زده بشه...»


همه به سمت میز بزرگ هجوم بردن. من خشکم زده بودم. سامی اومد نزدیک صورتم، دستش رو گذاشت زیر چونهام و صورتم رو آورد بالا. لبهاش نزدیک گوشم بود که زمزمه کرد:


—مهتاب... هرچی امشب قراره اتفاق بیفته... فراموش نکن که تهش، آخرش، ته خط... فقط من میمونم و تو. فقط ما دوتا.


بعد مکث کرد و یه جمله گفت که قلبم رو مچاله کرد. جملهای که معنیش رو کامل نفهمیدم، ولی از تهش بوی یه فاجعه میاومد:

—چون اگه قرار باشه یکی دیگه تو رو ازم بگیره... ترجیح میدم امشب رو آخرین شب ببینیش.


و من رو کشید سمت سفرهای که همه دورش جمع شده بودن، بدون اینکه بفهمم مادرجون میخواد چه خبری بده... و اهورا توی گوش سامی چی گفته بود که دیوونهش کرده...




همه دور سفره جمع شده بودن. من کنار سامی نشسته بودم و اهورا درست روبهروم، با همون لبخند مرموز همیشگی. انگار از یه چیزی مطمئن بود که من ازش بیخبر بودم.


مادرجون که همیشه یه ابهت خاصی داشت، آروم گلو صاف کرد و گفت: «خب عزیزای دلم، امشب یه شب خاصه. فروغ بعد سالها برگشته، همه خانواده دور هم جمعیم، و یه خبر خوش هست که میخوام با اجازه بزرگترها اعلام کنم.»


نگاهش چرخید سمت عمو. سامی کنارم بیقرار بود؛ انگار از قبل میدونست چه اتفاقی قراره بیفته.


مادرجون ادامه داد: «همونطور که میدونید، اهورا پسر میناست. پسری مؤدب، درسخون، و از خانوادهای محترم. چند وقتیه که با من درباره مهتاب حرف زده...»


لبم خشک شد. سامی کنارم دیگه نفس هم نمیکشید.


مادرجون مستقیم نگاه کرد به عمو: «سهراب، تو جای پدر مهتابی. من از طرف اهورا و خانوادهش میخوام که رسماً از مهتاب خواستگاری کنم. چی میگی؟»


سکوت مرگباری سالن رو فرا گرفت. صدای قاشقی که به بشقاب خورد، شبیه شلیک تیر بود. سامی آروم دستش رو از روی میز برداشت و گذاشت زیر میز روی زانوی من. فشار داد؛ نه از روی خشم، از روی التماس.


عمو نگاهش رو چرخوند سمت من. چشماش مهربون بودن، ولی جدی: «مهتاب جان، من نمیخوام به جات تصمیم بگیرم. اهورا جان هم که پسر خوبیه. تو خودت باید بگی. هر چی تو بگی، همون میشه.»


همه چشمها برگشت سمت من. اهورا لبخند زنان گفت: «مهتاب، میدونی که از بچگی دوست دارم. اجازه بده امشب جواب مثبت رو از لبات بشنوم...»


خواستم حرف بزنم، ولی صدام درنمیاومد. انگار کلمات توی گلوم گیر کرده بودن. نگاهم چرخید سمت سامی؛ صورتش رنگ پریده بود، ولی چشماش... چشماش پر از یه آتیش عجیبی بود. یه جور خشم و ترس و وابستگی که قاطی هم شده بودن.


اما یهو یه چیز دیگه توی نگاهش دیدم. یه چیزی فراتر از حسادت. انگار از چیزی عمیقتر از یه خواستگاری ساده میترسید.


مادرجون دوباره سرفهای کرد و گفت: «البته... یه موضوع دیگه هم هست که میخوام امشب بهش اشاره کنم.»


همه نگاهها برگشت سمتش. سامی دستم رو محکمتر فشرد.


مادرجون ادامه داد: «همونطور که میدونید، سالها پیش، یه اتفاق تلخ برای پدر و مادر مهتاب افتاد. خدا رحمتشون کنه. من همیشه ته دلم یه چیزی میگم ،میگم که شاید... شاید اون تصادف، یه تصادف ساده نبود.»


نفس توی سینهام حبس شد. سامی کنارم مثل سنگ خشک شده بود.


مادرجون نگاهش رو دوخت به یه نقطهی نامعلوم روی میز: «الآن وقتش نیست دربارهش حرف بزنیم. فقط خواستم بگم که بعضی چیزا، دیر یا زود، راهشون رو به روشنایی پیدا میکنن.»


اهورا لبخند مرموزی زد و زیرچشمی سامی رو نگاه کرد.


قلبم داشت میترکید. تصادف پدر و مادرم... یه تصادف ساده نبود؟ یعنی چی؟


سامی یهو از جاش بلند شد، همه جا خوردن.

—ببخشید یه لحظه...

و این بار، قبل از اینکه از در بره بیرون، یه نگاه بهم انداخت. نگاهی که توش یه

پیام گنگ بود: «نپرس. هنوز وقتش نرسیده.»

رمان مگه قولدنی هستش😂

آدمی را آدمیت لازم است عود را گر بو نباشد هیزم است.                                                                *************************************************    از دیروز بیاموز برای امروز زندگی کن و امید به فردا داشته باش و تلاش کن💫

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

آله🥹😂

رمان فقط عاشقانه غمگین قولدن داره😂

آدمی را آدمیت لازم است عود را گر بو نباشد هیزم است.                                                                *************************************************    از دیروز بیاموز برای امروز زندگی کن و امید به فردا داشته باش و تلاش کن💫



با صدای بریده بریده گفت و بدون اینکه به کسی نگاه کنه، از سالن زد بیرون. صدای باز و بسته شدن در حیاط رو شنیدم.


مادرجون اخم کرد: «چی شد؟ چرا سامی اینجوری...»


خاله مینا با کنایه گفت: «ولش کنید، میدونید که سامی همیشه یه جورایی به مهتاب وابسته بوده. عادت میکنه.»


ولی من دیگه به حرفش گوش نمیکردم. سرم گیج میرفت. اون جملهی مادرجون... «تصادف یه تصادف ساده نبود»... چه معنی میتونست داشته باشه؟ و چرا سامی اینقدر آشفته شد؟


مادرجون گفت: «مهتاب جان، منتظریم.»


نرگس که انگار از این سکوت لذت میبرد، گفت: «خب مهتاب، چی میگی؟ آره یا نه؟»


یه نفس عمیق کشیدم. قلبم داشت میترکید. از یه طرف عمو و اعتمادش، از یه طرف سامی که رفته بود و دلم پیشش بود، از اون طرف مادرجون و اهورا که منتظر جواب بودن... و حالا یه راز قدیمی هم که دوباره سرباز کرده بود.


بلند شدم. صدای صندلیام که روی سرامیک کشیده شد، سکوت رو شکست.


—ببخشید... من... یه لحظه...


بشقابم رو برداشتم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم، از توی سالن زدم بیرون. صدای پچپچ پشت سرم بلند شد که «کجا میری؟» ولی اهمیت ندادم.

نگاه عمو رو حس کردم که با تعجب منو دنبال میکرد. ولی پامو گذاشتم روی غرورم.


رفتم توی حیاط.


سامی یه گوشه، تکیه داده بود به دیوار، با یه نخ سیگار بین انگشتاش. دود رو آروم میداد بیرون و به آسمون خیره بود. تا منو دید، سیگار رو پشتش قایم کرد.


—اینجا چیکار میکنی؟ برگرد تو.


صداش خسته بود. نه عصبانی، نه طلبکار. فقط... خسته. یه جور خستگی که انگار فقط از امشب نبود. انگار سالها این خستگی رو روی دوشش حمل میکرد.


رفتم نزدیکش. بشقاب شام رو آوردم جلو.


—شامت رو نخوردی. آوردم برات.


یه خندهی تلخ کرد و سر تکون داد.


—مهم نیس. اشتها ندارم.


—ولی من دارم. بشین کنارم، با هم میخوریم.


چشماش یه لحظه نرم شد. ولی یه چیزی پشتش بود. یه دیوار. یه حرف نزده. سیگار رو خورد کرد زمین و نشست کنار حوض کوچیک وسط حیاط.


منم نشستم کنارش. قاشق رو آوردم سمت دهنش، مثل وقتایی که بچه بودیم و مریض میشد و من به زور بهش غذا میدادم.


—ببین، بهت گفتم نمیخوام...


—سامی، دهنت رو باز کن. گشنته. میدونم.


اخم کرد، ولی یه لحظه شیطنت توی چشماش دوید. تکیه داد به لبه حوض و گفت:


—باشه، ولی یه شرط داره.


—چه شرطی؟


—باید خودت تا آخر غذامو بذاری دهنم.


قلبم یه تپش کم کرد. این شیطنت بچگونهش، منو برد به سالها پیش. اما این بار، یه فکر دیگه هم بود. اون روزا... ما بچه بودیم و خوشحال. اما حالا، یه سؤال بزرگ مثل سایه افتاده بود بینمون.


لبخند زدم و یه قاشق پر از زرشکپلو با مرغ بردم سمت دهنش.


—دهن باز کن ببینم، بچهی لجباز.


دهنش رو باز کرد و من قاشق رو گذاشتم توی دهنش. چشماش لحظهای بسته شدن. انگار این حرکت ساده، سنگینی کل اون مهمونی لعنتی رو از رو دوشش برداشته بود.


بعد یهو چشماش رو باز کرد و مستقیم توی چشمام نگاه کرد. دستش اومد و مچ دست منو گرفت، همون دستی که قاشق رو نگه داشته بود.


—مهتاب...


—جان؟


—قول بده هرچی شد، تو جواب مثبت ندی. قول بده هر جوری شده...


بعد مکث کرد. انگار میخواست یه چیزی بگه، ولی نمیتونست. گلوش رو صاف کرد و ادامه داد:


—بعضی چیزا هست که... که اگه بدونیشون، شاید دیگه هیچوقت نتونی با همون چشم قبلی بهم نگاه کنی. ولی قسم میخورم... هرچی بوده، هرچی هست... فقط برای محافظت از تو بوده.


نگاهش این بار فرق داشت. التماس نبود؛ یه اعتراف ضمنی بود. یه درخواست عمیق، از ته دل.


—قول بده که امشب ما با هم برمیگردیم خونه. فقط من و تو. و من... هر وقت وقتش رسید، همه چیز رو بهت میگم.


نسیم خنکی پیچید توی حیاط. از پنجره آشپزخونه، صدای خندهی اهورا میاومد که داشت با مادرجون شوخی میکرد. انگار مطمئن بود جواب مثبت رو میگیره.


من هنوز جواب سامی رو نداده بودم که...


یه دفعه، صدای شکستن یه شاخه از پشت دیوار حیاط بلند شد. سامی از جا پرید. منو پشت سرش قایم کرد و با چشماش تاریکی رو کاوید.


—کی اونجاست؟


سکوت.


بعد، صدای پایی که آروم از پشت دیوار دور میشد...


سامی برگشت سمتم، صورتش جدی و نگران.


—مهتاب... باید بریم تو. الان.


من هنوز گیج بودم. یکی داشت ما رو نگاه میکرد؟ حرفامون رو شنیده بود؟


و بدتر از اون، سامی چه رازی رو ازم پنهون کرده بود؟


عههه

چیه رمان عاشقانه غمگین دوس ندارین بقولین😂

آدمی را آدمیت لازم است عود را گر بو نباشد هیزم است.                                                                *************************************************    از دیروز بیاموز برای امروز زندگی کن و امید به فردا داشته باش و تلاش کن💫
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز